در سال 1860
احتمالا سیصد هزار سرخپوست در آمریکا باقی مانده بودند.
که در ایالات و سرزمینهای مختلف پخش شده بودند .
بیشتر در مغرب " می
سی سی پی "
می زیستند.
طبق برآوردهای مختلف جمع کل افراد ایشان از بدو ورود
نخستین مهاجران سفید پوست به " ویر جینیا
"
و" نیوانگلند "
به رقمی متغییر بین دو ثلث و نصف تقلیل یافته بود.
باز ماندگان سرخپوست که اینک در وسط سفید پوستان میزیستند ، با توجه به اینکه سفید پوستان دایما قلمرو نفوذ
خود را به سمت مغرب و در امتداد سواحل اقیانوس کبیر توسعه می دادند ، در رنج و ستم
و مشقت بسر می بردند.
این اروپاییان مهاجم و اعقابشان از سی میلیون متجاوز
بودند .
اگر
قبایل آزاد مانده سرخپوست تصور کردند که شعله ور شدن جنگ داخلی بین سفید پوستان
فرصتی به ایشان خواهد داد تا نفسی تازه کنند ، وقایع بعدی آنان را خیلی زود از این
اشتباه در آورد .
قوی ترین و پر جمعیت ترین قبایل سرخپوست در مغرب ، قبیله
" سیوکس " یا
" داکوتا " بود
که شامل چندین طایفه ( کلان )
می شد افراد یکی از این طوایف به نام "
سانتی سیوکس " چندین
سال بود که بر اثر هجوم و فشار مهاجران سفیدپوست به مناطق بیشه زار "
مینه سوتا " پناه برده
بودند و در آنجا به سختی می زیستند . " کلاغک
"
یا زاغچه یکی از روسای ایشان که از تیره "
مدو کانتن سانتی " بود پس از آنکه گشتی در شهر
های مشرق زده بود اطمینان یافته بود که هر گونه مقاومتی در مقابل قدرت و نیروی
ایالات متحده بی فایده است . زاغچه به رغم میل
قلبی خود می کوشید تا قبیله خود را در راهی که سفید پوستان می رفتند هدایت کند.
" واباشا "
یکی دیگر از روسای طایفه "
سانتی "
نیز سرنوشت محتوم را پذیرفته بود اما هر دو مصمم بودند
که در برابر هرگونه اجبار مجدد به ترک زمینهای خود مقاومت کنند .
در این تصویر فقر و
معصومیت سرخپوست ، به شکلی فاحش ، نمایان است
دورترک در
مغرب چمنزار بزرگ ، قبیله " تتون سیوکس "
می زیست که افراد آن همه از چابک سواران ورزیده بودند و در آزادی کامل بسر می بردند.
اینان به بنی اعمام خود که در مناطق بیشه زار می زیستند و در برابر مهاجران سفید
پوست سر تسلیم فرود آورده بودند ، کم وبیش به چشم حقارت می نگریستند .
پر جمعیت ترین و سرسخت ترین سرخپوستانی که مصصم به دفاع
از سرزمین خود بودند افراد قبیله " اوگلالاتتون
"
بودند . در آغاز جنگ
انفصال ، رئیس بلا معارض این طایفه مردی سی و هشت ساله به اسم "
ابر سرخ " ( سرخ میغ )
بود که جنگجوئی تیز هوش و بی باک بشمار می رفت . "
اسب دیوانه " ( دیوانه اسب )
پسرک ده ساله ای از قبیله "
اوگلالا "
که بسیار جسور و باهوش بود هنوز بسیار جوان تر از آن بود
که جنگجو به حساب آید . در میان مردم "
هونک پاپا " که ایل کوچکی از قبیله
" تتون سیوکس" بودند ،
جوانی بیست و پنج ساله می زیست که از هم اکنون به عنوان شکارچی ماهر و جنگجویی بی
باک شهرتی به هم زده بود . او در جلسات شوراهای
قبیله ای همیشه مخالفتی جدی با هرگونه تجاوز سفید پوستان از خود نشان می داد
. اسم این جوان دلیر"
تاتانکا یوتانکا "
یعنی نشسته گاو بود.
نشسته گاو
لله و مربی جوان یتیمی بود به اسم " پیزی
"
یا مکار و مقدر جنین بود که این دو با اسب دیوانه از
قبیله اوگلالا در سال 1860یعنی شانزده بعد
، آمریکا را از نام و آوازه خود پر کنند . جوان
دیگری به اسم " دم خال خالی"
از تیره " سوخته تتون
"
ها که در دشتهای غرب دور می زیستند ، با انکه چهل سال
تمام نداشت ، از هم اکنون نماینده و سخنگوی بلا معارض ایل خود بشمار می رفت
. " دم خال خالی "
سرخپوستی بود خوش قیافه و بانمک و همیشه بشاش ، که غذاهای خوب و زنان سهل الوصول را
دوست می داشت . از زندگی خود و از سرزمینی که در
آن می زیست خوشش می آمد و برای اجتناب از جنگ و خونریزی با سازش با سفید پوستان نظر
مساعد داشت .
قبیله
" شایان "
قرابتی نزدیک با قبیله "
تتون سیوکس " داشت
. در زمانهای بسیار قدیم ، "
شایانها " در مینسوتا "
یعنی در سرزمین"
سانتی سیوکس" زیسته بودند.
لکن بتدریج بطرف مغرب کوچ کرده و در آنجا اسبهای زیادی
بدست آورده بودند . اکنون شایان های شمالی
سرزمینهای " پاودر ریور "
و بیگورن را با سیوکس ها تقسیم کرده بودند و اقوام اخیر
اغلب قدری دورتر از ایشان اردوگاه داشتند . " کند
دشنه " که در حدود چهل سال داشت ، یکی از روسای
عالیقدر تیره ای از شایان ها بود که در شمال می زیستند. (
خود قبیله او را " ستاره سحر"
می نامیدند اما سیوکس ها به او نام کند دشنه داده بودند
و این نام است که در اغلب نوشته های معاصران دیده می شود )
شایان های جنوب از "
پلات ریور " پایین تر آمده و در دشتهای "
کلورادو" و "
کانزاس " آبادیهایی برای خود ساخته بودند.
"
سیه دیگ " رئیس تیره ای از شایان های جنوب در
جوانی جنگجویی به نام بود و حال که پنجاه سالی از سنش می گذشت رئیس بلا معارض ایشان
به شمار می رفت لکن نسل جوان و بخصوص افراد "
هوتامیتانو " ( جنگجویان سگ )
وابسته به شایان های جنوب ترجیح می دادند از روئسایی
مانند " گاو اعظم "
و" خمیده بینی
" که در اوج زور و قدرت بودند پیروی کنند. "
آراپاهو"ها دوستان دیرین شایان ها بودند و مشترکا
در مناطق واحدی می زیستند . بعضی از ایشان با
شایان های شمالی مقیم بودند و برخی به دنبال تیره جنوبی شایان ها می رفتند .
" مرغک شکاری " که در
حدود چهل سال داشت ، در این زمان سرشناس ترین رئیس این طایفه بود .
در جنوب
مناطق "
کانزاس " و "
نبراسکا " که گاوان وحشی فراوان بودند قبیله
" کیوا " می
زیست . بعضی از افراد کیوا که پیر شده بودند هنوز
منطقه " بلک هیلز "
را بخاطر داشتند ، چه قبیله ایشان سالها پیش بر اثر فشار توام قبایل "
شایان " ، "
سیوکس " و "
آراپاهو " به جنوب رانده شده بودند .در
حدود سال 1860 قبیله "
کیوا " با قبایل دیگر
ساکن دشتهای شمالی صلح کرده و باقبیله " کومانش
" که دشتهای جنوبی متعلق به ایشان را اشغال کرده
بودند متحد شده بودند . آنان روئسای متعدی داشتند
که بزرگترین ایشان " ساتانک "
پیر و " ساتانتا
" یا خرس سفید و گرگ منزوی (
دو تن اخیر دو جنگجوی زورمند بودند که هر کدام سی سال داشتند) و سیاستمدار باهوش وزیرکی به نام
"
جهنده پرنده " بودند .
قبیله کومانش که دایم در سیر و حرکت بودند و به چندین
طایفه کوچک تقسیم می شدند از قدرت روئسای بزرگی مانند روئسای متحدین خود محروم
بودند . " ده خرس "
رئیس ایشان که بسیار پیر شده بود بیشتر شاعر بود تا
جنگجو .
در1860 "
کوانا پارکر " جوان که می بایست قوم کومانش را در
نبردی بزرگ و نهایی بخاطر نجات شکارگاه های گاوان وحشی رهبری کند ، هنوز بیست سال
نداشت. در قسمتهای خشک وبیحاصل جنوب غربی ، مردم
" آپاچی "
بودند. آنان مبارزان دلیر و سر سخت جنگ پارتیزانی
مرگباری با اسپانیولیها بودند که دویست و پنجاه سال طول کشیده بود .
اسپانیولیها موثر بودن شکنجه و مثله کردن را به ایشان
آموخته ولی هرگز نتوانسته بودند آنان را مطیع و منقاد خود سازند .
با آنکه تعداد " آپاچی
"ها زیاد نبود محتملا
شش هزار نفر که به طوایف کوچک و متععدی تقسیم می شدند شهرت
ایشان به مدافعان سرسخت و پیگیر سرزمین خشک و بی حاصلشان در همه جا پیچیده بود.
"
مانگاس کلورادو " رئیس پیرایشان که نزدیک به
هفتاد سال داشت یک قرار داد صلح و مودت با ایالات متحده امضاء کرده بود لکن هجوم
روز افزون جویندگان طلا و سربازان به سرزمین او ، خیلی زود از اشتباه بیرونش آورد و
به او فهماند که این قرار دادها در برابر آزمندی سفید پوستان مهاجم هیچگونه قدر و
ارزشی ندارد .
داماد او "
کوچیز " هنوز گمان می کرد که می تواند با سفید
پوستان راه بیاید . " ویکتوريو "
و " دلشی "
به اشغالگران سفید پوست هیچ اعتماد نداشتند و حتی
الامکان از ایشان پرهيز می کردند. " نانا
" که پنجاه سالی
داشت و به زمختی چرم
خام بود عقیده داشت که سفید پوستان انگلیسی زبان با مکزیکی های اسپانیولی زبان
( که در تمام عمرش با ایشان جنگیده بود )
هیچ فرقی ندارند."
جرنیمو "
که بیست سالی بیشتر نداشت هنوز امتحان خود را پس نداده
بود . قبیله "
ناواهو
" خویشاوندی نزدیکی با مردم "
آپاچی "
داشتند اما اغلب ایشان شیوه زندگی سفید پوستان اسپانیایی
را اختیار کرده بودند ، بدین معنی که بز و گوسفند نگاه می داشتند و غلات کشت می
کردند و باغ میوه داشتند. حتی بعضی از خانواده
های قبیله بر اثر گله داری و نساجی ثروتمند شده بودند.
سایر افراد قبیله "
ناواهو "
به زندگی چادر نشینی خود ادامه می دادند ، به دشمن دیرین
خود قبیله " پوئبلو "
شبیخون می زدند وآنان را غارت می کردند یا به مهاجر
نشینان سفید پوست دستبرد می زدند و یا بالاخره افراد ثروتمند تر قبیله خود را غارت
می کردند.
" مانوئه لیتو "
گله دار نیرومند و سیبیلو ریس بزرگ قبیله "
ناواهو "
بود. که در سال 1855
با انتخابات آزاد به این مقام رسیده بود . در 1859
به قصاص اینکه تنی چند از افراد وحشی قبیله "
ناواهو "
به مهاجر نشینان سفید پوست آمریکائی حمله کرده و قتل و
غارت راه انداخته بودند ، ارتش آمریکا به زور متوسل شد ، آنهم نه با حمله به مقصران
واقعی بلکه با تخریب کلبه ها و کشتار تمام چهار پایان متعلق به "
مانوئه لیتو " و دار و دسته او. از 1860
به بعد مانوئه لیتو و گروهی از یارانش بی آنکه اعلان جنگ بدهند ، با دولت آمریکا در
جنگ بزرگی درگیر شدند که صحنه آن شمال مکزیک جدید (
نیو مکزیکو ) و ایالت "
آریزونا "
بود. در کوههای
" روشوز " و در شمال
سرزمین مردم " آپاچی "
و " ناواهو"
قبیله وحشی و مزاحمی به نام "
اوت
" زندگی می کرد.
که افراد آن همه کوه نشین و غارتگر بودند و در قتل و غارت حتی به همسایگان سلیم
النفس و صلحجوی خود نیز ابقا نمی کردند.
" اوره ی "
سرشناس ترین رئیس آن قبیله با سفید پوستان می ساخت تا در
کنار ایشان و بعنوان مزدور با دیگر قبایل سرخپوست بجنگد .
در مغرب و بر سواحل اقیانوس کبیر ، بیشتر قبایل کوچک و
متفرق بودند و به تیره های متعدد تقسیم می شدند و بسیار ضعیف تر از آن بودند که
بتوانند زیاد مقاومت کنند." مودوک "
های ساکن " کالیفرنیای
شمالی " و "
اوره گن جنوبی " از سرزمینهای خود به شیوه
مبارزان چرکی دفاع می کردند. " کینت پواش
"
که مهاجرنشینان سفید پوست کالفرنیا او را "
کاپیتان جک " می نامیدند ، در 1860جوانک نو رسیده ای بیش نبود و بایستی امتحان دلاوری و
مردانگی خود را بعنوان ریس قبیله در دوازده سال بعد بدهد.
در شمال غربی سرزمین "
مودک "
افراد قبیله " سفته
بینیان " ( کسانی که بینی آنها سوراخ بود
)
بودند که از زمان عبور "
لویس"
و " کلارک "از
سرزمین ایشان در1805
، با سفید پوستان در صلح و صفا بسر می بردند.
سرخپوستان قبل از
اسارت آزادترین مردم جهان بودند
در 1855
تیره ای از قبیله اخیر چند قطعه زمین از سرزمینهای خود را برای ساختن آبادیها به
ایالات متحده واگذار کرد و خود پذیرفت که در محوطه ای بزرگ ولی محصور زندگی کند
.
تیره های دیگر قبیله به زندگی ایلاتی و چادر نشینی بین
کوههای " بلو ماونتز "
در " اوره گن "
و کوههای " بیترروتس
"
در" آیداهو"
ادامه دادند . نظر به
اینکه سرزمین شمالغربی بسیار وسیع بود ، " سفته
بینیان " تصور می کردند همیشه زمین به آن اندازه
خواهد بود که هم سفید پوستان و هم سرخپوستان در صلح و صفا در کنار هم زندگی کنند و
هرکدام به اندازه احتیاج خود از آن متمتع شوند . "
هینموت تویا لاکت " که بعد ها به "
چیف ژوزف " ( رئیس
ژوزف
) معروف شد ، می رفت تا در 1877
مجبور به اتخاذ تصمیم مهمی شود که سرنوشت خود و قبیله اش
را تعیین می کرد ، یعنی می بایست از میان جنگ و صلح یکی را انتخاب کند .
این پسر ریس قبیله در1860
بیست سال بیشتر نداشت .
در نوادا که سرزمین "
پایوت
" ها بود پسرکی می زیست به نام "
ووکا "
که مقرر بود بعد ها مسیح سرخپوستان شود .
این پسر که در آینده نفوذی کوتاه مدت ولی بسیار موثر در
سرخپوستان مغرب پیدا می کرد در 1860 فقط چهار سال
داشت. مقدر چنین بود که همه این روسا و بسیار
کسان دیگر از سرخپوستان سرشناس در سی سال بعد وارد قلمرو تاریخ و افسانه شوند و
نامشان با نام کسانی که در هلاک ایشان کوشیده بودند زبانزد خاص و عام گردد.
مدتها پیش از اینکه پایان عبرت انگیز آزادی سرخپوستی
در دسامبر1890 در "
واندد نی کریک " سر
برسد ، پیر و جوان این نژاد بی پناه با داس مرگ درو می شدند.
ازآن هنگام تا به حال که بیش از یک قرن
گذشته است و میتوان آن را عصر بی قهرمان نامید ، شاید همین مردانند که مظهر قهرمانی
ترین چهره های تمام آمریکا هستند .