نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 2  ( قسمت دوم )

 

 در دوران صلح و صفا که با روابط دوستی و حسن همجواری توام بود ،اغلب اوقات افراد قبیله ناواهو به طلب خوارو بار و داد و ستد تجاری به دژ فانتل روی ( وینگیت ) می رفتند. بیشتر سرخپوستان با آغوش باز از ایشان استقبال می کردند و حتی عادت شده بود که طرفین با هم مسابقه اسبدوانی می دادند. تمام افراد ناواهو با بی صبری انتظار این مسابقات را می کشیدند. در روز مسابقه صدها مرد و زن و بچه زیباترین لباسهای خود را به تن می کردند و بر بهترین مرکبهای خود سوار می شدند تا به دژ وینگیت بروند.

 در یک صبح خنک و آفتابی ماه سپتامبر قرار بود چندین مسابقه برگزار شود لکن مسابقه اصلی نزدیک ظهر انجام  می شد . این  مسابقه  بین گلوله تفنگ  "  که  سوار  بر  یک اسب  کوتاه  قد  سرخپوستی  بود ( سرخپوستان به مانوئه لیتو لقب گلوله تفنگ داده بودند ). و یک سروان ارتش که بر اسبی از اسبهای هنگ سوار بود برگذار  می شد .  شرط بندی زیادی بر سر این مسابقه صورت گرفته بود .  داو شرط بندی ( جایزه شرطبندی  ) مختلف بود . پول نقد ، پتو ، چهار پا ، مروارید ، و خلاصه همه آن چیزهایی که انسان می تواند بر سر آن شرط بندی کند . اسبها در آن واحد به حرکت در آمدند لکن پس ازچند ثانیه مسلم شد که " گلوله تفنگ " محظوراتی دارد و اسبش در اختیارش نیست چنانکه نتوانست اسب را کنترل کند و حیوان از زمین مسابقه بیرون پرید .

  دیری نگذشت که همه فهمیدند لگام اسب مانوئه لیتو را قبلا با چاقو بریده اند . مردان قبیله ناواهو به نزد داوران مسابقه که همه از سربازان بودند رفتند و از ایشان خواستند تا مسابقه را باطل اعلام کنند . و دستور مسابقه جدیدی بدهند . داوران از قبول این درخواست امتناع نمودند و اسب سروان را برنده اعلام کردند . بلافاصله سربازان سوار بر اسبان خود شدند و پیروزمندانه به طرف دژ تاختند تا داوهای مسابقه را تصاحب کنند.

 مردان ناواهو که از چنین نیرنگی به خشم آمده بودند سر در پی سربازان گذاشتند اما همینکه به مقصد نزدیک شدند درهای دژ را به روی ایشان بستند و وقتی سواری از جانب قبیله ناواهو خواست در را به زور بشکند یکی از پاسداران دژ او را با شلیک گلوله از پای در آورد . آنچه بعدها اتفاق افتاد بوسیله یکی از خود نظامیان به نام سروان نیکلاهات نقل شده است و ما عین گفته های او را در اینجا میاوریم :

 ناواهوها با زن و بچه به هر سو می گریختند .  سربازان ایشان را به ضرب سرنیزه  و تفنگ از پای در می آوردند . من توانستم بیست نفری از مردان ایشان را یکجا گرد آورم و به طرف در خروجی شرقی دژ هدایت کنم . آنجا سربازی را غافلگیر کردم که میخواست زن سرخپوستی را با دو بچه کوچک سر ببرد . بر سرش بانگ زدم و به او امر دادم که دست نگه دارد . سرباز سرش را بلند کرد و لی به فرمان من وقعی نگذاشت . با سرعتی که ممکن بود بطرف او دویدم ولی نتوانستم بموقع برسم . وقتی رسیدم کار دو بچه معصوم را ساخته و زن را نیز سخت مجروح کرده بود . من کمر بند و شمشیر آن سرباز را توقیف کردم و دستوردادم تا خود او را نیز توقیف کنند و به پاسگاه ببرند .... در خلال این دقایق سرهنگ فرمانده دژ به افسر نگهبان دستور داده بود تا توپهای سبک کوهستانی را از دژ بیرون ببرند و آتش به روی سرخپوستان بگشایند گروهبان مسئول توپهای کوهستانی خودش را به نفهمیدن زد چون معتقد بود که صدور چنین دستوری بر خلاف قانون است اما بر اثر تهدید ها و دشنامهای افسر نگهبان و از ترس درد سرهای شدیدی که بعدها ممکن بود برای خودش ایجاد شود ، دستور را اجرا کرد. سرخپوستان در سرتا سر دره ای که مشرف به پاسگاه نظامی بود پراکنده شدند ، به رمه اسبان ارتش حمله کردند ، نگهبانان مکزیکی رمه را مجروح کردند ولی نتوانستند حتی یک اسب با خود ببرند .

 سپس در پانزده کیلومتری آنسوتر از پاسگاه ، پیک چاپاری را غافلگیر کردند و پس از آنکه او را نیز از ناحیه بازو مجروح کردند ، کیسه محتوی نامه های پستی و اسب او را نیز گرفتند و رفتند . بعد از این کشتار دیگر هیچ سرخپوستی بجز چند زن که رفیقه افسران بودند در اطراف پاسگاه دیده نشد . فرمانده دژ کوشید تا بار دیگر با قبیله ناواهو صلح کند . بدین منظور زنهای سرخپوستی را که رفیقه افسران دژ بودند به رسالت نزد روسای قبیله فرستاد اما روسای مذبور به جای جواب دادن به ایشان شلاق زدند.

 پس از آن روز تاریخی ( 22 دسامبر 1961 ) مدتها طول کشید تا باز روابط صلح و دوستی بین سفید پوستان و سرخپوستان ناواهو برقرار گردد در خلال این اوقات لشگری از جانب سفید پوستان جنوبی وارد ایالت مکزیک جدید شده و با نظامیان آبی پوش در امتداد رود " ریور گراند " در جنگهای سختی در گیر شده بود " کیت کارسن " ملقب به کمند انداز یکی از فرماندهان آبی پوش بود افراد قبیله ناواهو به کارسن اعتماد داشتند ، چون او همیشه به وعده هایی که به سرخپوستان می داد وفا می کرد

کیت کارسن

  بدین جهت ایشان امیدوار بودند که خواهند توانست با کارسن به محض فارغ شدن از جنگ با نظامیان خاکی پوش پیمان صلح ببندند . معهذا در بهار سال 1862 نظامیان ابی پوش دیگری به تعداد بسیار زیاد از مغرب به سرزمین مکزیک جدید آمدند که به ستون کالیفرنیایی شهرت داشتند . فرمانده ایشان ، افسری به نام " جیمز کارلتن " ستاره هایی  بر سردوشی خود داشت و مقتدر تر از کارسن بود . این کالیفرنیایی ها در دره رود "ریورگراند" اردو زده بودند و هیچ فعالیتی نداشتند زیرا خاکی پوشان بطرف سرزمین تگزاس گریخته بودند . ناواهوها بزودی دریافتند که فرمانده بزرگ کارلتن علاقه ای شدید به سرزمینهای ایشان دارد و چشمش به دنبال ثروت های معدنی عظیمی است که احتمالا در دل آن زمینها نهفته است . خود کارلتن یک بار در باره آن زمینها گفته بود :

 شاه ملکی است پر نعمت و سرزمینی است معدنی و مستعد دامداری .

 چون او سربازان بسیاری در اختیار داشت که هیچ کاری بجز مشق نظامی و تیراندازی در زمینهای مشق نداشتند ، کم کم توجه خود را به سرخپوستان که آیا خواهند توانست با آنان بجنگند یا نه معطوف داشت .

 او می گفت :

 ناواهوها گرگانی هستند که کوهپایه ها را آلوده کرده اند ( به عبارت دیگر باید رامشان کرد) . کارلتن ابتدا متوجه قبیله "مسکالرو آپاچی" شد که کمتر از هزار تن بودند و بصورت طوایف متفرق در فاصله بین ریور گراند و" پکوس " می زیستند . نقشه او این بود که تمام افراد قبیله "مسکالرو " را بکشد . یا اسیر کند و چند تنی را که زنده خواهند ماند ، در محوطه خشک و بی حاصلی در کنار رود پکوس مقید نماید .این اقدام دره پر نعمت ریورگراند را آزاد می کرد و موجب می شد که بتوان به افراد امریکایی امتیازات معدنی یا زمین برای ساختمان واگذار کرد .

  جیمز کارلتن

 

 کارلتن در سپتامبر 1962 امریه ذیل را صادر کرد :

 دیگر هیچگاه نباید شورایی یا مجلس بحث و مذاکره ای با سرخوستان تشکیل شود . مردان سرخپوست هر جا که هستند باید قتل عام شوند و زنان وکودکانشان به اسارت در آیند . لکن بدیهی است که نباید ایشان را کشت .

 این نحوه رفتار خوشایند طبع کیت کارسن نبود. چه او از زمانی که باب داد وستد را با سرخپوستان گشوده بود دوستان زیادی در میان ایشان داشت. کارسن سربازان خود را به کوهستانها فرستاد لکن در عین حال در صدد بر آمد تا به نحوی با روسای " مسکالرو " ارتباط بر قرار کند . بالاخره در اواخر پاییز موفق شد ترتیب مصالحه ای با ایشان بدهد . به پنج تن از روسای قوم اجازه داده شد به " سانتافه" بیایند. و با ژنرال کارلتن به مذاکره بنشینند. دو تن از روسای مذبور با ملتزمان رکابشان در راه سانتافه به گردانی از سربازان به فرماندهی سروانی به نام " جیمز گریدون " برخوردند که سابقا میخانه دار بود و به " جیمز پدی " شهرت داشت .

 گریدون نسبت به روسای مسکالرو ابراز دوستی و محبت بسیار کرد و برای زاد راه سفر درازشان به ایشان آرد و گوشت گاو داد . اندکی بعد ، در نزدیکیهای " گالینا اسپرینگز " گریدون و دسته طلایه او بار دیگر به مسکالروها برخوردند. آنچه پس از این دیدار دوم روی داد بر ما روشن نیست چون هیچیک از افراد مسکارو از این واقعه جان سالم بدر نبردند . فقط یکی از نظامیان به نام سرگرد "آرتور موریسن " گزارش کوتاهی در این باره داده است . بدین شرح :

 رفتار سروان گریدون در این قضیه بنظرم بسیار عجیب آمد .... بنابرآنچه بر من مکشوف شد او سرخپوستان را فریب داده ، چه ابتدا خودش به میان اردوی ایشان رفته و به ایشان مشروب داده و سپس همه شان را کشته است .

 بدیهی است که سرخپوستان وقتی دیده اند که سروان به قصد ملاقات ایشان به اردوگاهشان میرود گمان حسن نیت به او برده اند خاصه که سروان قبلا آرد و گوشت گاو و خوارو بار به ایشان داده بود . سه رئیس دیگر قبیله ، به نامهای " کادت " ، " چاتو " و" استرلا " به سانتافه رسیدند و به ژنرال کارلتن اطمینان دادند که ملتشان با سفید پوستان  صلح و صفا دارد و هیچ چیز نمی خواهد بجز اینکه راحتش بگذارند تا در کوهستانهای خود آسوده و در صلح و صفا زندگی کند .

 کادت به ژنرال چنین گفت :

 شما قوی تر از ما هستید . ما تا زمانی که تفنگ و باروت داشتیم با شما جنگیدیم ، اما سلاح های شما بهتر و کاملتر از ماست . عین آن سلاح ها را به ما هم بدهید و ما را به حال خود بگذارید خواهید دید که باز با شما خواهیم جنگید . لیکن دریغ که ما دیگر از پا افتاده ایم و تاب و توان نداریم ، زاد و توشه نداریم و فاقد هر چیزی هستیم که برای زندگی لازم است . سربازان شما در همه جا دیده میشوند ، چشمه های ما تحت اشغال و مراقبت مردان شماست . شما ما را از آخرین دژ مستحکم خودمان بیرون رانده اید و دیگر روح شهامت و شجاعت در ما مرده است . شما هر کاری که دلتان میخواهد با ما بکنید ولی فراموش نکنید که ما هم انسانیم و سلحشور .

 کارلتن با لحنی غرور آمیز به ایشان جواب داد که مسکالروها فقط در صورتی میتوانند از صلح و امنیت برخوردار گردند که سرزمینهای خود را ترک گویند و در تیغزار های " بوسک ردوندو" مستقر شوند . بوسک ردوندو محوطه محدودی بود در ساحل رود " پکوس " که کارلتن برای سکونت ایشان در نظر گرفته بود . آنجا سرخپوستان بایستی در محصوره ای که به خودشان اختصاص داشت تحت نظر و مراقبت سربازان پاسگاه جدیدی که به دژ " سانر" معروف بود ، زندگی کنند. چون تعداد سربازان به مراتب بیشتر از جنگجویان سرخپوست مسکالرو بود ، و اینان به هیچ وجه قادر به حمایت از زنان و کودکان خود نبودند و به علاوه به حسن نیت و مودت کارسن کمند انداز اعتماد تمام داشتند ، روسای مسکالرو به توقعات ظالمانه کارلتن گردن نهادن و ملت خود را به سوی بازداشتگاه یعنی بوسک رودندو بردند .

 

 

                                                                             نوشته شده در تاریخ : 19/09/87

                                                                                                        نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.