نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 2  ( قسمت سوم )

 

قوم ناواهو با ناراحتی خاصی از دور ناظر پیروزی سریع و بی رحمانه کارلتن بر بنی اعمام خود ، یعنی بر دلاوران مسکالرو آپاچی بود . در ماه دسامبر هجده تن از روسای متمکن ناواهو از جمله دلگادیتو و باربونسیتو ( ولی مانوئه لیتو جزء ایشان نبود ) – به قصد ملاقات با ژنرال کارلتن به سانتافه رفتند تا به او بگویند که قوم ناواهو چوپانان و کشاورزان بی آزاری هستند و هرگز خواهان جنگ نبوده اند . این روسا ، فرمانده کل و ژنرال بزرگ نظامی را برای نخستین بار می دیدند . صورت کارلتن پشمالو بود ، از چشمان هراس انگیزش شراره شرارت میجهید و از لب و دهانش معلوم بود که هیچگاه روی خنده و شوخی ندیده است . وقتی با دلگادیتو و دیگر روسا به سخن پرداخت کمترین لبخندی بر لب نداشت . به ایشان چنین گفت :

 شما نمیتوانید دم از صلح بزنید مگر وقتی که علاوه بر قول ، تضمینهای دیگری نیز برای وفای به آن قول بدهید . به خانه های خود برگردید و به دیگران هم بگویید که من هیچگونه اعتمادی به وعده های شما ندارم . با نزدیک شدن بهار سال 1863 بیشتر مردان مسکالرو به مکزیک گریخته یا در محوطه بوسک ردوندو محبوس مانده بودند . در ماه آوریل کارلتن به دژ وینگیت در آمد تا اطلاعاتی به منظور جنگ با قبیله ناواهو گرد آورد و در نظر داشت که به محض بلند شدن علفها و امکان چریدن اسبها جنگ با آن قبیله را آغاز کند . بدوا ملاقاتی با دلگادیتو  و  باربونسیتو  در نزدیکی  محلی به  اسم " کوبرو " ترتیب داد وبه تفصیل برای روسای مذبور تشریح کرد که تنها راه اثبات حسن نیت از طرف قوم ناواهو این است که سرزمینهای خود را تخلیه کنند و به مسکالروها که از زندگی خود در بوسک ردوندو بسیار راضی هستند ، بپیوندند . باربونسیتو در پاسخ چنین گفت :

 من نمی خواهم به بوسک بروم . من ولایت خود را ترک نخواهم گفت حتی اگر با خطر مرگ مواجه باشم .

در 23 ژوئن ، کارلتن انمام حجتی خطاب به ناواهوها صادر کردکه در آن ، تاریخ حرکتشان را به بوسک ردوندو تعیین کرده بود . در این باب به افسر فرمانده دژوینگیت چنین فرمان داد :

 بار دیگر دلگادیتو و باربونسیتو را احضار کنید و برای ایشان تکرار کنید که سرپیچی از دستور عواقب وخیمی برای قوم ناواهو در بر خواهد داشت ......... به آنان بگوئید که تا روز 20 ژوئیه سال جاری مهلت دارند تا خود و همه کسانی که خویشتن را وابسته به اتحادیه صلح می دانند بیایند و اظهار اطاعت کنند. پس از انقضای مهلت مذبور هر فرد ناواهو که در این حول و حوش مشاهده شود دشمن محسوب می شود و با او رفتاری که در خور دشمن است خواهد شد . از روز انقضای ضرب الاجل ببعد ، درهای دژ که فعلا باز است بسته خواهد شد .

 روز 20 ژوئیه گذشت و هیچیک از افراد قبیله ناواهو برای اظهار اطاعت حضور نیافت. در خلال این اوقات کارلتن به کیت کارسن دستور داده بود تا نفرات تحت فرماندهی خود را از سرزمین مسکالروها به دژ وینگیت ببرد و تدارک جنگ با قبیله ناواهو را ببیند . کارسن از اجرای چنین دستوری ابراز انزجار کرد و به اعتراض گفت که من به عنوان داوطلب وارد خدمت ارتش شده ام تا در جنگ با سربازان اتحادیه ایالات جنوبی شرکت کنم نه با سرخپوستان ، و استعفای کتبی خود را برای کارلتن فرستاد . کیت کارسن سرخپوستان را دوست می داشت و سابقا ماهها با ایشان زندگی کرده بود بی آنکه حتی یک سفید پوست ببیند . از زنی از قبیله آراپاهو فرزندی داشت و مدتی هم با زنی از قبیله شایان زیسته بود .

 اما از زمانی که با " جوزفا " دختر " دون فرانچسکویارا میلو دهتائوس " ازدواج کرده بود در ناز و نعمت افتاده و زندگی تازه ای پیدا کرده بود و مطالبه زمین می کرد تا مزرعه ای خاص خود داشته باشد . کارسن بزودی متوجه این نکته شد که در ایالت نیو مکزیک و در جوامع اعیانی و اشرافی آنجا حتی برای آدمی مثل او زمخت وخشن و خرافاتی و بیسواد جا هست . این بود که بسرعت خواندن و نوشتن بقدر احتیاج آموخت و با آنکه قدش 65/1 مترتجاوز نمی کرد شهرتی بهم زد . در خلال این ایام که نام کارسن کمند انداز بر سر زبانها افتاده بود با انکه به شجاعت شهره بود هرگز نتوانست گریبان خود را از ترس احترام انگیزی که اشراف شیک پوش و لفظ قلم گوی اعیانی در او برمی انگیختند خلاص کند . در 1863 ، والاترین مرد نیو مکزیک فرمانده کل ژنرال کاراتن بود .

 به همین دلیل در تابستان آن سال کیت کارسن استعفای خود را از ارتش پس گرفت و به دژ وینگیت رفت تا روانه جنگ با قبیله ناواهو شود . حتی پیش از آنکه این جنگ به پایان برسد ، گزافه گوییهایی مبتنی بر اعلامیه تقدیر از زبان مرد وقیحی که کارسن از او دستور می گرفت شایع شده بود . اگر افراد قبیله ناواهو احترامی برای کارسن بعنوان جنگجوئی آشنا قائل بودند برای سربازان او چنین احترامی قائل نبودند . سربازان کارسن همه اهل نیو مکزیک بودند که داوطلبانه به خدمت ارتش در آمده بودند . این بود که در واقع بیشتر ایشان مکزیکی بودند و از سالیان پیش همیشه ناواهوها ایشان را از سرزمین خود تارانده بودند .

 تعداد افراد قبیله ناواهو ده برار قبیله مسکالرو بود و بعلاوه این امتیاز را برایشان داشتند که سرزمینشان وسیع و کوهستانی بود و در آن دره های عمیق و نهرهای طبیعی و و گردنه های صعب العبور با دامنه های پر نشیب بسیار یافت میشد . دژ مستحکم ایشان  دره " چلی " بود  که از کوههای  " چاسکا " تا پنجاه کیلومتر بطرف مغرب ادامه داشت . این دره در بعضی نقاط بقدری تنگ میشد که بیش از پانصد متر عرض نداشت و جداره های آن از سنگهای سرخ رنگی تشکیل شده بود که ارتفاع آنها در بیشتر جاها از سیصد متر تجاوز می کرد و برجستگیهایی خمیده به جلو داشت که بهترین مواضع دفاعی علیه اشالگران بشمار میرفت . در نقاط دیگر که دره تا بیش از چندین صد متر عریض میشد افراد قبیله ناواهو گله های بز و گوسفند پرورش می دادند یا بر زمینهایی که دستی حاصلخیز می کردند گندم و جو و درختان میوه می کاشتند .

 آنان مخصوصا به باغهای هلوی خود می نازیدند و از روزی که اسپانیاییها قدم به سرزمینشان گذاشته بودند همیشه از نزدیک از آن باغها مراقبت می کردند. آب در قسمت اعظم سال فراوان در دره ها و نهرهای ایشان جاری بود و درختان تبریزی و افرا برای سوخت زمستانی ، فراوان یافت میشد. ناواهو ها حتی آنوقت هم که فهمیدند کارسن در راس هزار سرباز به سمت " پوئه بلو کلورادو " به حرکت در آمده و دوستان دیرین خود یعنی اوت های سرخپوست را به عنوان طلایه قشون به خدمت گرفته است ، خود را نباختند . روسای ایشان گذشته پر افتخار قوم خود را در آن زمان که اسپانیولیها را از سرزمین خود بیرون رانده بودند به یاد افراد قبیله آوردند و قول دادند که اگر آمریکاییها بیایند و برای ما مزاحمت ایجاد کنند همه ایشان را خواهیم کشت. در ضمن احتیاط های لازم را برای مراقبت از زنان و کودکان خود به جا آوردند .

 ناواهوها می دانستند که اوت های مزدور خواهند کوشید تا ایشان را اسیر کنند و به عنوان غلام به مکزیکیهای متمکن بفروشند . ماه ژوئیه که تمام شد ، کارسن به دژ دفیانس رفت و نام آن را به یاد کنبی حریف سابق سرخپوستان به دژ" کنبی " تغییر داد واحد های شناسائی به اطراف فرستاد و احتمالا هیچ تعجب نکرد از اینکه هیچ جا اثری از آثار ناواهو ها نیافته بودند . کارسن می دانست که تنها راه بیرون کشیدن سرخپوستان ناواهو از کمینگاههایشان و مغلوب کردن ایشان این است که اغنام و احشامشان را نابود کند و آتش به محصولات کشاورزی ایشان بزند و سپس زمینهایشان را بسوزاند تا خشک ولم یزرع شوند .

 در 25 ژوئیه به سرگرد " جوزف کامینگز " دستور داد هر جا اغنام و احشامی متعلق به قوم ناواهو بیابد ضبط کند و کشته های گندم و جو ایشان را در امتداد رودخانه " بونیتو " خراب کند یا بسوزاند . همینکه ناواهو ها از نقشه کامینگز با خبر شدند قتل او را واجب دانستند . کمی بعد یکی از تیر اندازان ماهر ناواهو با شلیک یک گلوله او را از اسب به زیر انداخت و جابجا کشت . سپس ناواهوها به اصطبلهای کارسن در نزدیکی دژ کنبی شبیخون زدند ، تعدادی از بزها و گوسفند های خود را باز گرفتند و اسب سوگلی کمند انداز را هم دزدیدند . از بروز چنین حوادثی ، ژنرال کارلتن بسیار بیش از خود کارسن کمند انداز خشمگین شد ، چون کارسن که مدتها با سرخپوستان زیسته بود به این انتقام جوئی های جسارت آمیز ایشان بسیار ارج می گذاشت.

 در 18 اوت ژنرال کارلتن تصمیم گرفت غیرت سربازان خود را به جوش آورد و برای اینکار به ازای هر حیوان زنده ای که از سرخپوستان می ربودند یک جایزه نقدی تعیین کرد . این جایزه عبارت بود از بیست دلار برای هر راس اسب یا قاطر سالم و یک دلار برای چهار پایان کوچکتر که به کارپرداز دژ کنبی تحویل میشد . چون حقوق و مواجب سربازان در ماه کمتر از بیست دلار بود این جایزه ایشان را به طمع انداخت . حتی بعضی از ایشان حرص جایزه گیری را به درجه ای رساند که در مواردی نادری که به افراد ناواهو بر میخوردند ایشان را می کشتند و برای آنکه شجاعت نظامی خود را به اثبات برسانند یک شکنجه اضافی نیز ابداع کردند و آن این بود که گیسوان بافته ای را که ناواهوها با نوار قرمزی روی سرشان جمع می کردند و میبستند ، میبریدند و اغلب پوست سرشان را هم با آن موها می کندند .

 ناواهوها نمی توانستند باور کنند که کیت کارسن به سربازان خود اجازه پوست سر کندن داده باشد ، خاصه که این عمل را از عادات وحشیانه اسپانیاییها می دانستند . ( اعم از اینکه اروپائیان شکنجه پوست سر کندن را به ارمغان به ینگی دنیا آورده یا نیاورده باشند این نکته مسلم است که اسپانیائیها و فرانسویها و هلندی ها و انگلیسی ها این عادت را با تعیین جوایزی برای کندن پوست سر دشمنان شان باب کرده بودند ) با آنکه کارسن به تخریب منظم کشتزارها و باغهای میوه ادامه میداد چنانکه باید بسرعت در اجرای منویات ژنرال کارلتن اهتمام نمی کرد .

 ژنرال در ماه سپتامبر دستورداد که از این پس هر فرد قبیله ناواهو بمحض رویت باید کشته یا اسیر شود . حتی متنی را که کارسن بایستی به افراد اسیر قبیله ناواهو خطاب کند شخصا تنظیم نمود و آن متن این بود :

 یا به بوسک ردوندو بروید یا ما شما را تعقیب و نابود خواهیم کرد . ما تنها به این شرط است که حاضریم با شما صلح کنیم ..... این جنگ ولو سالها طول بکشد آنقدر ادامه خواهد یافت تا شما تماما نابود شوید یا از اینجا بروید . راه حل دیگری وجود ندارد.

 مقارن همین اوان ژنرال کارلتن شرحی به ستاد کل ارتش آمریکا در واشینگتن نوشت و در خواست یک هنگ سواره نظام تقویتی کرد . وی در توضیح افزود که به سبب کشف رگه های جدیدی از طلا در مغرب سرزمین ناواهوها احتیاج به سربازان بیشتری است تا با واحد های کافی بتوان سرخپوستان شورشی را مغلوب ساخت و از جویندگان طلا حمایت نمود .... در حقیقت تفضل الهی شامل حال ما است .... طلا زیر پاهای ما خوابیده است و کافی است خم شویم و آن را جمع کنیم . کیت کارسن که بر اثر تذکرات تشویق آمیز و پی در پی کارلتن تحریک شده بود بر اثر شدت عملیات تخریبی خود نسبت به سرخپوستان افزود ، چنانکه وقتی فصل پائیز فرا رسید قسمت اعظم محصولات کشاورزی و گله های موجود بین دژ کنبی و دره " چلی " نابود شده بود .

 در 17 اکتبر دو تن از افراد قبیله ناواهو ، در حالی که پرچم سفیدی با خود حمل می کردند به دژ وینگیت آمدند یکی از ایشان " السوردو " به نمایندگی از طرف دلگادیتو و باربونسیتو و پانصد جنگجوی ایشان آمده بود . السوردو می گفت که دیگر قوم او چیزی برای خوردن ندارند و کارشان بجائی رسیده است که از میوه کاج سد جوع می کنند . عملا لخت و بی جامه مانده اند و لحافی هم ندارند که شبها به روی خود بیندازند . و از ترس گشتیها جرات روشن کردن آتش نیز ندارند . ایشان نمی خواهند به نقطه دوری مانند بوسک ردوندو بروند ولی اگر اجازه بدهند کلبه هایی در حول و حوش دژ وینگیت برای خود خواهند ساخت و زیر نظر سربازان به زندگی آرام خود ادامه خواهند داد . 9 روز دیگر هم دلگادیتو و باربونسیتو با پانصد جنگجوی خود خواهند آمد و به ایشان خواهند پیوست . حتی روسا حاضرند برای ملاقات فرمانده کل تا سانتافه هم بروند و از او تقاضای صلح کنند .

 سروان " رافائل چیکن " فرمانده دژ وینگیت پیشنهاد سازش سرخپوستان را به اطلاع ژنرال کارلتن رسانید و او در جواب گفت :

 ناواهوها یا باید بروند در بوسک ردوندو زندگی کنند یا در همان ولایت خود در حالت جنگی با ما باقی بمانند . دلگادیتو چون دید که چاره ای بجز قبول ندارد وسخت نگران حال زنان و کودکان طایفه خود بود که از سرما و گرسنگی می مردند ناگزیر تسلیم شد . باربونسیتو و السوردو و بسیاری از جنگجویان دیگر در کوهها به انتظار ماندند تا ببینند که سرنوشت کسانشان چه خواهد بود . آنها که تسلیم شده به بوسک ردوندو فرستاده شدند ولی کارلتن دستور داد تا با این نخستین دسته از اسیران منتهای محبت و حسن سلوک بشود ، توضیح آنکه چه در طول سفر و چه در حین ورودشان به بوسک ردوندو بهترین جیره غذا به ایشان دادند و بهترین جا برای استراحت در اختیار شان گذاشتند .

 

                                                                             نوشته شده در تاریخ : 19/09/87

                                                                                                        نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.