نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 2  ( قسمت چهارم )

 

هر چند سرزمین بوسک ردوندو در کرانه " پکوس " دشتی خشک و بیحاصل بود و به نظر دلگادیتو مکانی شوم و ناخوشایند آمد ولی او سخت تحت تاثیر لطف و مهربانی فاتحان خود قرار گرفت . و وقتی هم کارلتن به او خبر داد که اگر بخواهد برای روسای دیگر سرخپوست ناواهو توضیح بدهد که زندگی در بوسک بمراتب از سرنوشت کسانی است که در کوهستانها از سرما و گرسنگی می میرند ، و می توانند با خانواده خود به دژ وینگیت برگردند ، دلگادیتو این پیشنهاد را پذیرفت .

 در خلال این اوقات ، کارلتن به کیت کارسن دستور داد تا دره چلی را اشغال کند ، اغنام و احشام و آذوقه و خواروبار موجود را از بین ببرد و بالاخره همه افراد قبیله ناواهو را که در این آخرین دژ مستحکم سنگر گرفته اند ، بکشد یا اسیر کند . کارسن برای تدارک جنگ و حمله به دره چلی تعداد زیادی چهار پا بمنظور حمل آذوقه و خوارو بار گرد آورد ، لکن در روز سیزدهم دسامبر ، باربونسیتو و جنگجویان او از کوهها سرازیر شدند و قاطر های ارتش را بطرف دره راندند و بدین وسیله گوشت زمستان خود را تامین کردند . کارسن دو گروهان سرباز برای تعقیب ایشان اعزام داشت اما ناواهوها به دسته های کوچک زیادی تقسیم شدند و با استفاده از برف و بوران شدید گریختند .

 سواران ستوان " دونا چیانو منتویا " غفلتا برسر اردوگاه کوچکی از سرخپوستان فرود آمدند و آن را محاصره کردند . مردان ایشان را بطرف بیشه ای ا ز درختان سدر تاراندند و سیزده زن و بچه را اسیر گرفتند ستوان گزارش ذیل را به مرکز فرماندهی داد :

 سرخپوستی که تیر به پهلوی راستش خورده بود توانست خود را به میان قلمستان انبوهی بیندازد و بگریزد. پسر او که پسر بچه ده ساله بسیار باهوشی بود کمی بعد اسیر شد و به ما گفت که پدرش در لای تخته سنگهای کنار نهری در حال مرگ است . کارسن که دیگر قاطری برای حمل آذوقه و خواروبار نداشت به ژنرال کارلتن اطلاع داد که ناگزیر است لشگر کشی به دره چلی را به تاخیر اندازد . ژنرال فورا چنین جواب داد :

 شما نباید تنها به بهانه اینکه وسیله حمل و نقل ندارید حمله را به تاخیر بیاندازید . دستور بدهید سربازان رختخوابشان را خود شان به دوش بکشند و در صورت لزوم جیره غذای سه چهار روزشان را هم در کوله پشتی خود بگذارند و ببرند . روز ششم ژانویه 1864 سربازان دژ کنبی را ترک گفتند . سروان " آلبرت پفیفر " فرماندهی دسته کوچکی را بر عهده داشت که می بایست از منتهی الیه شرقی دره چلی وارد شود . قشری از برف به ضخامت 12 سانتیمتر روی زمین را پوشانده و درجه حرارت زیر صفر بود ، و این خود پیشروی هنگ را به میزان قابل ملاحظه ای کند کرده بود . یک هفته بعد پفیفر وارد دره شد . صدها ناواهو که از سرما و گرسنگی نیمه جان بودند بر نوک تخته سنگها و بر کمر کش کوهها به کمین نشسته بودند. به محض دیدن سربازان شروع کردند به پرتاب سنگ و چوب بر سر ایشان و به زبان اسپانیولی فحش و ناسزا گفتن ، ولی نتوانستند پیشروی آنان را متوقف سازند .

 سربازان پفیفر کلبه ها و انبارهای آذوقه را خراب کردند ، اغنام و احشام را قتل عام کردند ، سه مرد ناواهو را که در تیر راس بودند کشتند ، دو پیر مرد را یافتند که از سرما مرده بودند و نوزده زن و کودک را به اسارت گرفتند . در این فاصله ، کیت کارسن در منتهی الیه غربی دره اردو زده و با جلو داران نیروی خود که در پس تخته سنگها به کمین نشسته بودند مراقب مدخل دره بود . روز 12 ژانویه دسته ای از گشتیها غفلتا به گروهی از ناواهوها برخوردند و یازده تن از ایشان را کشتند . دو روز بعد دو واحد اعزامی شرق و غرب دره بهم پیوستند و بدین قرار بی آنکه یک نبرد جدی در گرفته باشد تمام دره به تصرف در آمده بود .

 همان شب ، سه سوار ناواهو با پرچم سفید افراشته به اردوگاه آمدند و شکوه کنان به کارسن گفتند که ملتشان از گرسنگی و سرما در حال مرگ است و اینک تسلیم را بر مرگ ترجیح می دهند . کارسن در جواب گفت که تا فردا صبح مهلت دارید . پس از انقضای این مهلت سربازان من به شکار شما خواهند پرداخت . فردای آن روز صبح ، شصت تن ناواهو ، لاغر و ژنده پوش به اردوگاه آمدند و تسلیم شدند . کارسن قبل از بازگشتنش به دژ کنبی دستور داد تا کلیه اموال متعلق قوم ناواهو را که هنوز در داخل دره باقی مانده بود خراب کنند و از آن جمله بود باغ زیبای هلوی ایشان که متجاوز از پنج هزار درخت بارده داشت. قوم ناواهو می توانستند از کمندانداز بپذیرند که بعنوان یک سربازموظف با ایشان بجنگد ، اسیرشان کند ، و حتی منابع آذوقه و خوارو بار ایشان را خراب نماید ، اما تنها گناهی که هرگز بر او نمی بخشودند عمل وحشیانه تخریب باغ هلوی قشنگشان بود طی هفته های بعد ، اخبار مربوط به ورود سربازان به دره چلی در اردوگاههای مخفی جنگجویان ناواهو پیچید و موجب شد که قوم ناواهو روحیه خود را از دست بدهد . مانوئیه لیتو بعدها گفته بود :

 ما بخاطر این سرزمین جنگیدیم چون نمی خواستیم آن را از دست بدهیم . آخ که امروز تقریبا همه چیزمان را از دست داده ایم .... ملت آمریکا در مقایسه با جنگجویانی چون ما بسیار نیرومند است . ما ابتدا قوی بودیم و سالم و مستعد لیکن بزودی از پا در آمدیم و سربازان ما را به قحطی دچار کردند .

 روز 31 ژانویه ، دلگادیتو ملت خود را از وضع مساعد زندگی در بوسک ردوندو مطمئن ساخت و ششصد و هشتاد تن از افراد قوم ناواهو را قانع کرد که به دژ وینگیت بیایند و اظهار اطاعت کنند . زمستانی سخت و طاقت فرسا بود و فقدان خوارو بار گروهی دیگر از آن قوم را مجبور کرد که به دژ کنبی بیایند و سر بسپارند . تعداد این تسلیم شدگان در 15 فوریه با لغ بر هزارو دویست گرسنه و مفلوک بود ارتش جیره بسیار ناچیزی مابین ایشان تقسیم کرد . آنها که خیلی پیر یا جوان بودند تاب تحمل این جیره بندی را نیاوردند و مردند.

 در 21 فوریه " هره روگرند " با امت خود به اسیران پیوست و بدین گونه تعداد سرخپوستان زنده در بازداشتگاه بر یک هزار و پانصد تن بالغ گردید . در آغاز ماه مارس تعداد تسلیم شدگان در هر دو دژ به سه هزار نفر رسید . راههائی که به سمت شمال می رفت پر از افراد ناواهو بود که ترسان و لرزان بر برفهای یخ زده ول می گشتند . اما روسای ثروتمند قوم مانند مانوئه لیتو ، باربونسیتو و آرمیجو از تسلیم شدن امتناع  کردند . آنان  در حالی  که همه مردان  و  کسانشان  در اطرافشان بودند پنهان در کوهستانها می زیستند و سخت مصمم بودند که آزادی خود را حفظ کنند .

 در ماه مارس ، راه پیمائی دراز قوم ناواهو بسمت دژ " سانر " و بوسک ردوندو آغاز شد . نخستین کاروان تسلیم شدگان مرکب از هزار و چهارصد و سی سرخپوست روز 13 مارس به دژ سانر رسید . ده تن از ایشان در عرض راه از پا در آمدند . سه بچه هم دزدیده شدند و سارقین احتمالا از مکزیکیانی بودند که جزء سربازان مشایع بودند . در خلال این اوقات ، کاروان دوم مرکب از دو هزارو چهارصد سرخپوست ، از دژ کنبی راه افتاده بود . معلوم شد از کل عده تسلیم شدگان یکصد و بیست وشش نفر کم است که قبل از حرکت از دژ مرده بودند .

 کاروان درازی بود که از سی دلیجان ، 3000 گوسفند و 473 اسب تشکیل می شد . ناواهوها یارای آن را داشتند که در طول آن سفر محنت بار پانصد کیلومتری سرما و گرسنگی و بیماری اسهال و طعن و تمسخر سربازان آمریکائی را تحمل کنند ، ولی نتوانستند تاب رنج غربت را بیاورند . در راه به یاد یار و دیار خود میگریستند و بدین گونه یکصد و نود و هفت نفر دیگر از ایشان قبل از پایان سفر به سوی سرنوشت ستمبارشان ، جان سپردند .

 در 20 مارس ، هشتصد تن دیگر از قوم ناواهو که بیشترشان زن و کودک و پیر مرد بودند ، دژ کنبی را ترک گفتند . ارتش برای حمل و نقل این عده دلیجان در اختیار نگذاشته بود . یکی از افسران گزارش داد که : در روز دوم سفر ، توفان شدیدی از برف و بوران در گرفت که چهار روز بطول انجامید . توفان با شدت بیسابقه ای بر سرخپوستان توفیدن گرفت و صدمات زیادی بر ایشان وارد آورد زیر اغلب آنان تقریبا لخت بودند و تاب تحمل چنین مصیبتی را نداشتند . به " لوس پینوس " واقع در پایین دست " آلبوکرک " که رسیدند ارتش دلیجانها را برای مصارف دیگری از ایشان پس گرفت و ناواهوها مجبور شدند در فضای آزاد اردو بزنند . در طول راه تعداد زیادی از بچه ها مفقود شدند .

 ستوانی از همراهان کاروان چنین گفته بود : افسران مشایع که مسئولیت مراقبت از سرخپوستان را بر عهده دارند باید دقیقا مواظب حال ایشان باشند وگرنه بچه های سرخپوستان به سرقت خواهند رفت و به غلامی فروخته خواهند شد .

 این آخرین کاروان در 11 ماه می 1864 به بوسک رسید . افسر فرمانده کاروان چنین گفته بود : من از دژ کنبی با هشتصد سرخپوست راه افتادم و یکصدو چهل و شش سرخپوست دیگر از دژ سانر به ما پیوستند که جمعا نهصد و چهل و شش تن شدند . یکصدو ده نفر در عرض راه مردند .

 در اواخر ماه آوریل ، یکی از روسای ناواهو که هنوز مقاومت می کرد یعنی آرمیجو ، به دژ کنبی آمد و به فرمانده دژ ، سروان " آساکاره ای " اطلاع داد که تا چند روز دیگر مانوئه لیتو با گروهی از کسان خود وارد خواهد شد . این گروه زمستان را در شمال و در امتداد رودخانه های کلورادوی کوچک و " سان جوان " گذرانده اند . در واقع ، یاران آرمیجو که بیش از چهارصد جنگجو بودند چند روز بعد به دژ رسیدند ولی مانوئه لیتو کسان خود را در چند کیلومتری دژ در محلی به اسم " کوئه لیتاس " نگاهداشت و قاصدی نزد فرمانده دژ فرستاد و پیغام داد که قلبا مایل است دیدار ومذاکره ای با او داشته باشد .

سروان آساکاره ای

 در جریان مذاکراتی که به عمل آمد مانوئه لیتو اظهار کرد که ملتش می خواهد در همین حول و حوش دژ زندگی کند و چنانکه تا کنون پیشه او بوده است به کشت زمین و پرورش گوسفند بپردازد .

 سروان کاره ای در جواب گفت : تنها جائی که شما مجازید در آن زندگی کنید بوسک ردوندو است .

 مانوئه لیتو پرسید : آخر چرا ما باید به بوسک برویم ؟ ما هیچوقت دزدی نکرده ایم ، آدم نکشته ایم و همیشه هم بنا به قولی که به ژنرال کنبی داده بودیم مقررات صلح را رعایت کرده ایم . و در پایان به گفته افزود که ملت او از آن بیم دارند که وقتی همه شان را در بوسک گرد آورند به سربازان دستور بدهند همه را بکشند ، چنانکه در 1861 در دژ فانتل روی کردند . آسا کاره ای به او اطمینان داد که ارتش چنین قصدی ندارد . معهذا مانوئه لیتو گفت که تسلیم نمی شود ، مگر وقتی که با دوست دیرینش هره روگرند یا یکی از دیگر از روسای ناواهو که در بوسک زندگی کرده باشند ، مشورت کند .

 

                                                                             نوشته شده در تاریخ : 20/09/87

                                                                                                        نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

 


info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.