|
وقتی ژنرال کارلتن شنید که روزنه امیدی
به تسلیم مانوئه لیتو باز شده است فورا فرستاد تا چهار تن از سران
قوم را که درانتخاب آنان کمال دقت شده بود از بوسک آوردند
( هره روگرند جزو این چهار نفر
نبود ) و خواست از نفوذ آنان در
آن جنگجوی عاصی استفاده کند .
اما ایشان نتوانستند مانوئه لیتو را متقاعد سازند .
شبی از شبهای ماه ژوئن ، پس از مذاکرات
بسیار ، مانوئه لیتو و دارو دسته اش "
کوئه لیتاس " را ترک گفتند و به
پناهگاههای خود در ساحل کلورادوی کوچک بازگشتند .
در
ماه سپتامبر ، مانوئه لیتو شنید که دوست و متحد دیرینه اش "
باربونسیتو "
در دره چلی اسیر شده است.
اکنون او تنها رئیس مقاوم قوم ناواهو
بود که دستش به دهانش می رسید و می دانست که از این پس به هر جا
برود سربازان تعقیبش خواهند کرد و دست از سرش بر نخواهند داشت
.
در
پائیز آن سال ، افرادی از قبیله ناواهو که از بوسک ردوندو گریخته
بودند کم کم خود را به سرزمین زادگاه خویش رساندند و داستانهای
وحشتناکی از آنچه بر سر ملتشان در بوسک می آوردند بازگفتند
. آنان می گفتند :
آنجا مکان نفرین شده ای است .
سربازان
افراد قوم را به زور سرنیزه در محوطه های محصوری می چپاندند ،
آنگاه افسران می آمدند و گاهی آنان را می شمردند و در دفتر چه های
خودارقامی یادداشت می کردند .
این افسران به ایشان وعده لباس و پتو و خوراک بهتر می دادند و می
رفتند ولی هیچ وقت به وعده خود وفا نمی کردند .
همه تبرزینها و درختان دیگر آن منطقه را
قطع کرده بودند چنانکه برای سرخپوستان بجز ریشه های درختان چیزی
باقی نمانده بود که به مصرف سوخت برسانند .
آنان برای آنکه خود را از شر باران و
آفتاب سوزان محفوظ بدارند مجبور بودند سوراخهائی در زمین شنزار
بکنند و روی آنها رابا حصیر بپوشانند و به درون آنها پناه ببرند
. همه مثل سگ در گودالهائی شبیه
به لانه سگ زندگی می کردند .
با
چند ابزار ابتدائی و مختصر که سربازان به ایشان می دادند کلوخها و
گلهای خشکیده ناشی از رسوبات رودخانه "
پکوس " را می شکستند و در آن بذر
گندم یا جو می کاشتند ولی سیلابها یا خشکسالی یا حشرات موذی مثل سن
و ملخ محصول ناچیزشان را ازبین می برد و بعلاوه در این اواخر جیره
غذای آنها را هم به نصف تقلیل داده بودند .
ازآنجا که همه آنان را در فضای محدودی
چپانده بودند کم کم بیماری در میانشان افتاده بود و بیداد می کرد و
افراد ضعیف تر را از پا در می آورد .
آنجا
مکانی بود ناسالم و با آنکه فرار در زیر نگاه تیز بین سربازان
نگهبان کاری بس مشکل و خطرناک بود ، فراوان بودند کسانی که جان خود
را برای فرار از آن جهنم به خطر می انداختند .
در این اوان ، ژنرال کارلتن ، کشیش
سانتافه را واداشته بود تا برای تقدس و تبرک ارتش که توانسته بود
افتخار کوچاندن قوم سرخپوست ناواهو را به بوسک تحصیل کند ، مراسم
دعا خوانی برگذار کند . ژنرال در
گزارشی به مقامات مافوق خود در واشینگتن شرح هوس انگیزی در توصیف
محل تجمع ایشان نوشته بود ، بدین مضمون که :
اگر بدانید چه جای زیبائی است بوسک
.... و هیچ دلیل ندارد که ایشان
( یعنی قوم ناواهو )
خوشبخت ترین و معزز ترین سرخپوستان
نباشند . اینها عزیزان بیجهت
ایالات متحد شده اند ..... به هر
حال بنظر من نگاهداری ایشان در بوسک و غذا دادن به ایشان برای ما
ارزانتر از این تمام می شود که با آنان بجنگیم .
در
چشم فرمانده بزرگ نظامی ، اسیران سرخپوست او فقط دهانهائی بودند که
بایستی غذا داد و تن هائی که بایستی لباس پوشاند :
این شش هزار دهان چیزی برای خوردن می
خواهند و این شش هزار تن چیزی برای پوشیدن لازم دارند .
وقتی ملاحظه میکنیم که ایشان چه سرزمین
پر برکت معدنی و چوپانی را که ارزش آن قابل برآورد نیست به ما
واگذار کرده اند ، این جیره ناچیزی که ما به جبران ما ترک طبیعی
ایشان به ایشان می دهیم تا زندگی بخور و نمیری داشته باشند
آنقدر بی ارزش است که در خور بحث نیست .
وهیچیک
از مدافعان اعلامیه تقدیر هرگز نتوانسته است فلسفه ای چرب و نرم تر
از آن ژنرال کارلتن برای توجیه عمل خود ببافد :
کوچ دادن همه افراد یک قوم از سرزمین
آبا و اجدادی خود نه تنها منظره ای بس جالب دارد بسیار عبرت انگیز
نیز هست .
سرخپوستان سالهای سال دلاورانه با ما
جنگیده و از کوهها و دره های پر برکت خود چنان قهرمانانه دفاع کرده
اند که اگر ملتی از آنان تقلید کند جا دارد به خود ببالد .
لکن سرانجام وقتی فهمیدند که نمیتوانند
از سرنوشت محتوم بگریزند و همه مانند برادران خود در مناطق دوردست
خاور زمین ناگزیرند در برابر پیشروی وقفه ناپذیر نژاد ما جا خالی
کنند ، سلاح های خود را بر زمین گذاشتند و مانند انسانهای نترسی که
در خور تحسین و احترام ما هستند و با اعتماد کامل به بزرگواری و
جوانمردی ما آمدند و سر سپردند .
آنان خوب می دانند که ما ملتی بسیار نیرومند و در عین حال بسیار
عادل هستیم و انصاف ما به ما اجازه نمی دهد که حسن اعتماد ایشان را
با خست و تنگ نظری و با حق ناشناسی و فراموشی جواب بدهیم .
چون ما واقف به فداکاری عظیمی هستیم که
ایشان با واگذاری سرزمین زیبای خود ، خانه و کاشانه خود ،
یادگارهای تاریخی خود و مکانهائی که به حکم سنن آبا و اجدادی برای
ایشان مقدس است به نفع ما انجام داده اند حق است که به ازای این
عطیه ، که هم بنظر ما و هم بنظر خودشان میراثی شاهانه است ، خست
بخرج ندهیم و با تقسیم جیره ناچیزی بین ایشان خود را حق نا شناس و
تنگ نظر نشان ندهیم . با این همه
، مانوئه لیتو هنوز اسلحه را بر زمین نگذاشته و در چشم ژنرال
کارلتن بسیار مهم تر و معتبر تر از آن بود که بی تنبیه بماند
.
در
فوریه 1865 سرخپوستانی از دژ
وینگیت به رسالت از جانب ژنرال نزد مانوئه لیتو آمدند و از قول
فرمانده کل به او اخطار کردند که اگر تا پیش از فرا رسیدن فصل بهار
خود و افراد باقیمانده قومش به دژ نیایند و سر نسپارند تا سرحد مرگ
تعقیب خواهند شد . مانوئه لیتو
به رسولان چنین جواب داد : من به
کسی بدی نمی کنم و نمی خواهم ولایت خود را ترک کنم .
من می خواهم در همین جا بمیرم لکن
سرانجام پذیرفت که بار دیگر با تنی چند از روسای سرخپوست که در
بوسک ردوندو بسر می بردند به بحث و مشاوره بنشیند .
در
پایان ماه فوریه ، هره روگرند و پنج تن دیگر از روسای ناواهو که در
بوسک مستقر بودند در نزدیکی پاسگاه تجارتی "
زونی "
ترتیب ملاقاتی با مانوئه لیتو دادند
. هوا بسیار سرد و در و دشت
پوشیده از قشر ضخیمی از برف بود .
مانوئه لیتو پس از آنکه دوستان دیرین
خود را در آغوش کشید و بوسید .
ایشان را به کوهستانهائی که افراد قومش درآنجاها پنهان می زیستند ،
برد . ازقبیله مانوئه لیتو صد
نفری مرد و زن و بچه بیشتر باقی نمانده بودند .
از اغنام و احشام نیز بجز چند راس اسب و
یک گله کوچک گوسفند چیزی نمانده بود .
مانوئه
لیتو خطاب به یارانش گفت : این
همه آن چیزی است که در این دنیا دارم .
و چنانکه می بینید چیز زیادی نیست
. ببینید چقدر ناچیز است
. اکنون بچه های من از ریشه درختان
زندگی می کنند . و پس از سکوتی
کوتاه به گفته افزود : اسبهای من
تاب و توان این را ندارند که سفر دراز تا بوسک را تحمل کنند هره
روگرند جواب داد که اختیار ندارد مهلتی را که برای تسلیم او تعیین
شده است تمدید کند و دوستانه به مانوئه لیتو اخطار کرد که اگر از
اطاعت استنکاف کند جان خود و کسانش را به خطر خواهد انداخت.
مانوئه
لیتو در اتخاذ تصمیم مردد بود .
آخر گفت که به خاطر زنان و کودکان قبیله اش تسلیم خواهد شد ، فقط
سه ماه مهلت لازم دارد تا ترتیبی برای مالهایش بدهد ، لکن در پایان
پشیمان شد و گفت که نمی تواند سرزمین ابا و اجدادی خود
را رها کند : خدای اجداد
من و مادر من در مغرب زندگی می کنند و من نمی خواهم ایشان را ترک
کنم . سنت دیرین ملت ما ایجاب می
کند که ما هرگز از سه رودخانه بزرگ
" گراند "
و "
سان جوان " و "
کلورادو " به آنسو نگذریم
. من کوههای "
چاسکا " را نیز نمیتوانم ترک کنم
. همه این عوامل طبیعی ، تولد مرا در
آغوش خود دیده اند و من باید در کنار آنها بمانم .
من بجز جان خود چیزی ندارم که از دست
بدهم . پس بگذار هر وقت دلشان
خواست بیایند و آن را نیز از من بگیرند .
من از اینجا تکان نخواهم خورد .
من هرگز کمترین آسیبی نه به آمریکائیان
وارد کرده ام ونه به مکزیکیان .
وهرگز هم مال کسی را ندزدیده ام .
آنها اگر مرا بکشند خون بیگناهی را
برزمین ریخته اند .
هره
روگرند به او گفت : من آنچه از
دستم بر می آمده است برای تو کرده ام و بهترین اندرز را به تو دادم.
حال برای آخرین بار با تو وداع می کنم
چون می بینم که داری به دست خود گور خود را میکنی .
چند روز بعد ، هره روگرند در سانتافه
ژنرال کارلتن را از روحیه مبارزه جویانه مانوئه لیتو آگاه کرد
. پاسخ کارلتن دستور خشک و قاطعی
بود که به فرمانده دژ وینگیت داده شد ، بدین مضمون :
من
چنین میفهمم که اگر مانوئه لیتو دستگیر شود قوم او لحظه ای درنگ در
تسلیم نخواهند کرد . شما اگر
بتوانید ترتیبی با سرخپوستان ساکن قریه زونی که مانوئه لیتو اغلب
برای کار یا برای دیدار به آنجا سر میزند ، بدهید گمان میکنم
همکاری آنان با ارتش بسیار ذیقیمت باشد ....
شما هر کاری که برای دستگیری مانوئه لیتو لازم است بکنید .
او را به زنجیر بکشید و دقیقا مراقبش
باشید . اگر او هرچه زودتر
دستگیر یا کشته شود خدمتی است که به قبیله اش می شود .
اما ترجیح می دهم که او را دست بسته پیش
من بیاورید . واگر خیال فرار به
سرش بزند باید جابجا او را کشت .
نوشته شده در
تاریخ : 20/09/87
نظر
بدهید
|