نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 2  ( قسمت ششم )

 

معهذا مانوئه لیتو بسیار زیرکتر از آن بود که به آسانی در دام کارلتن بیفتد ، چنانکه در تمام مدت بهار و تابستان سال 1865 توانست از جرگه شکار کارلتن اجتناب کند . در اواخر تابستان آن سال باربونسیتو و جمع کثیری از جنگجویان ناواهو از بوسک ردوندو گریختند و از قراری که شایع بود در ولایت سرخپوستان " آپاچی " یعنی در " سیرادل اسکادلو " پنهان می زیستند ، تعداد فراریان ناواهو از قرارگاه بوسک چندان زیاد شد که کارلتن ناگزیر شد پاسداران دائمی تا شعاع شصت کیلومتر اطراف قلعه سانر به نگهبانی بگمارد .

 در ماه اوت ، ژنرال به فرمانده پاسگاه نظامی سانر دستورداد تا هر کس از افراد قوم ناواهو را بدون جواز عبور در خارج از محوطه قرارگاه ببیند فورا بقتل برسانند . چون در پائیز سال 1865 محصول بار دیگر در بوسک ردوندو بسیار بد شد ، ارتش مقداری نشاسته و آرد و چربی خوک را که برای مصرف سربازان ناسالم تشخیص داده بود بین افراد ناواهو توزیع کرد . باردیگر مرگ و میر زیاد شد و در نتیجه تعدادبیشتری در صدد فرار برآمدند . با آنکه اکنون ساکنان " نیومکزیک " آشکارا از ژنرال کارلتن انتقاد می کردند و در باره شرایط ناسازگار زندگی سرخپوستان در بوسک زبان به ملامت او می گشودند، اوهمچنان به شکار قوم ناواهو ادامه می داد .

 عاقبت در اول سپتامبر 1866 ، آنکسی که ژنرال در آرزوی اسیر کردنش بیقرار بود ، یعنی مانوئه لیتو همراه با بیست و سه تن از جنگجویان قبیله اش که عرصه برایشان تنگ شده بود لنگ لنگان به دژ وینگیت آمد تا تسلیم شود . همه ژنده پوش بودند و در منتهای لاغری و بی رمقی . همه آن بازوبند چرمی معمولی خود را برای حفظ و حمایت خود از ضربات تازیانه به بازو داشتند ولی تیرو کمانشان را با خود نیاورده بودند . یک بازوی مانوئه لیتو بر اثر زخم سختی که به شانه اش وارد آمده بود بیحس و حرکت از شانه آویخته بود . کمی بعد ، باربونسیتو نیز با بیست و یک تن از جنگجویان قومش به دژ آمد و برای بار دوم تسلیم شد .

 اکنون دیگر هیچیک از روسای بزرگ قبیله آزاد نبودند . براثر شوخی تقدیر ، فقط هیجده روز پس از تسلیم مانوئه لیتو ، ژنرال کارلتن از مقام فرماندهی کل ارتش نیومکزیک معزول گردید . جنگ انفصال که این فرمانده خود خواه را به قدرت رسانده بود یک سالی بود که پایان یافته بود و دیگر مردم نیومکزیک از ستمکاری و تفرعن این مرد به تنگ آمده بودند . وقتی مانوئه لیتو به بوسک رسید فرمانده دیگری به جای کارلتن به نام " الف . ب . نورتن " آمده بود . این مرد خاک قرارگاه بوسک را آزمایش کرد و آن را بسبب محتویات قلیائی زیادی که داشت نامساعد برای زراعت اعلام نمود و گزارشی بدین مضمون به مرکز داد :

 آب اینجا سیاه رنگ و شور مزه است و به قول سرخپوستان نوشیدنی نیست . دلیل این مدعا آنکه ربع سکنه بیمار شده و از پا در آمده اند . خرج این قرارگاه برای دولت به میلیونها دلار سر زده است . هرچه زودتر اینجا تخلیه شود و سرخپوستان را به جاهای دیگری بفرستند بهتر است ..... شنیده ام که در باره همه چیز اینجا فعل و انفعالات سودجویانه ای صورت گرفته است .... چگونه میتوان انتظار داشت سرخپوستی راضی و خوشبخت باشد در حالی که او را از لازم ترین چیز زندگی و از حداقل رفاه و آسایش محروم کرده و وضعی برای او بوجود آورده اند که هیچ سفید پوستی در هیچ جای دنیا تحمل نخواهد کرد ؟ کدام انسان عاقلی چنین جائی را برای قرار گاه هشت هزار سرخپوست بیچاره انتخاب می کند که آب آن آشامیدنی نیست و خاک آن بیحاصل و سرد است و تنها درخت محلی که ریشه آن به مصرف سوخت زمستانی می رسد از بیست کیلومتری قرار گاه بدست می آید؟ .... اگر سرخپوستان در این قرارگاه مانده اند به اجبار است نه به اختیار . بگذاریم این بیچاره ها به خانه های خود برگردند یا جائی به ایشان بدهیم که آب خنک و گوارائی داشته باشد و هیزم فراوان یافت شود که از سرما نمیرند وخاک آن حاصلخیز و قابل کشت باشد تا بتوانند نان خود را از آن بدست بیاورند ..... موجی مدائم از بازرسان و کارمندان عالی رتبه از واشینگتن رسیدند و در دو روز در سرتا سر قرارگاه جولان دادند .

 بعضی از ایشان صمیمانه به رقت آمدند و بیشتر نظر به هزینه هائی داشتند که در گزارش زیاده از حد قلمداد شده بود . بعدها مانوئه لیتو چنین گفته بود : ما سالها در این قرارگاه بسر بردیم . بسیاری از کسان ما بر اثر هوای ناسازگار اینجا جان سپردند .... سپس کسانی از واشینگتن آمدند تا با ما به بحث و مشاوره بنشینند . اینها برای ما توضیح دادند که چگونه سفید پوستان کسانی را که از قانون تخطی کنند سیاست خواهند کرد . ما قول دادیم  که اگر  به ما اجازه بازگشت  به وطن خودمان بدهند قوانین مملکت را عایت کنیم ..... و این قول خود را چهار بار تکرار کردیم . ما هرچه فرمانده گفت بلی گفتیم و هیچ جواب رد ندادیم و او هم اندرزهای خوبی به ما داد . و در اینجا منظور از فرمانده ژنرال شرمن است .

 وقتی روسای قبیله ناواهو نخستین بار ژنرال شرمن را دیدند تا حدی ترسیدند زیرا سیمای او بیشباهت به سیمای ژنرال کارلتن نبود ، با همان قیافه وحشیانه و ریش انبوه و دهان وحشت زا . اما چشمانش با او فرق داشت چشمان مردی بود که رنج کشیده بود و می توانست درد و رنج دیگران را تشخیص بدهد .

 بعدها مانوئه لیتو چنین نقل کرد : ما به او گفتیم که خواهیم کوشید آنچه او به ما توصیه کرده است همیشه بخاطر داشته باشیم . او جواب داد دلم می خواهد که شما خوب در چشمان من نگاه کنید . و بلند شد و ایستاد تا ما خوب چهره او را ببینیم . سپس به گفته افزود که اگر ما واقعا تصمیم داریم رفتار شایسته ای داشته باشیم رو در رو و چشم در چشم نگاهش کنیم و مردانه قول بدهیم . در خاتمه گفت : بچه های من ، من همه شما را به زادگاهتان باز خواهم گرداند . قبل از بازگشت به دیار خود ، روسای ناواهو همگی قرار داد جدیدی را امضا کردند ( اول ژوئن 1868 ) .

 قرارداد با این عبارت شروع می شد : از امروز هرگونه جنگی بین طرفین این قرار داد باید قطع شود. اول کسی که قرار داد را امضا کرد باربونسیتو بود . پس از او نوبت به آرمیجو و دلگادیتو و مانوئه لیتو و هره روگرند و هفت رئیس دیگر رسید . در این باره مانوئه لیتو چنین گفته است : پیش از اینکه ساعت حرکت به طرف ولایتمان فرا رسد شبها و روزها بنظرمان بسیار طولانی آمد . روز قبل از تاریخ تعیین شده برای حرکت مان آنقدر برای بازگشت به خانه هامان بیتاب بودیم که راه افتادیم و مقداری هم راه رفتیم گرچه مجبور شدیم برگردیم . در ضمن آمریکاییان مقدار مختصری به ما آذوقه دادند که ما پذیرفتیم و تشکر کردیم . آنقدر در رسیدن عجله داشتیم که از سورچیها خواهش می کردیم به قاطرها شلاق بزنند و تند تر راه بروند .

 وقتی قله کوه " آلبوکرک " را دیدیم با خود می گفتیم آیا براستی این همان کوهستان خودمان است و دلمان میخواست با سرزمینی که آنقدر دوستش می داشتیم حرف بزنیم . پیرمردها و زنها وقتی زادگاه خود را باز دیدند از شوق گریه کردند . چنین بود که قبیله ناواهو به دیار خود بازگشتند . وقتی مرزهای قرارگاه جدیدشان تعیین شد معلوم گردید که قسمت بزرگی از بهترین چراگاههای ایشان را سکونت مهاجران سفید پوست اختصاص داده اند . زندگی آنقدرها هم آسان برایشان نمی گذشت و از این پس بایستی برای زیستن مبارزه کنند . اما هر قدر هم وضع زندگی ایشان بد و نامساعد بود بزودی می فهمیدند که بدبختی ایشان کمتر از همه سرخپوستان مغرب است ، چون رنج و مصیبت سرخپوستان دیگر تازه شروع می شد . مقدس است شیوه زندگی من مقدس است شیوه زندگی من وقتی چشم بالا میگیرم آسمان را تماشا میکنم مقدس است شیوه زندگی من و فراوانند اسبهای من .

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 20/09/87

                                                                                                         نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

 


info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.