نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 3  ( قسمت دوم )

 

روز یکشنبه 17 اوت ، زاغچه در مراسم مذهبی کلیسای " اپیسکوپال " واقع در نزدیکی مرکز بخش حضور یافت و به موعظه پدر روحانی " ساموئل هینمن " کشیش گوش داد . در پایان مراسم ، دست مومنان دیگر را فشرد و پس از طی سه کیلومتر راه به خانه خود که در بالا دست مرکز نمایندگی بود بازگشت.

 پاسی از شب  گذشته ، زاغچه از  صداهای  مختلف از خواب  پرید  و  دید که عده  زیادی از سانتیها به خانه اش ریخته اند . در میان همه آن صداها ، صدای " شاکوپی " را شناخت . حتما اتفاقی بسیار مهم پیش آمده بود در واقع شاکوپی " مانکاتو " ، " بطری سحر آمیز " و " عقاب بزرگ " همه آنجا بودند و می گفتند که " واباشا " بزودی خواهد آمد تا یک شورای قبیله ای تشکیل دهند . چهار جوان از طایفه شاکوپی که کاملا گرسنه بودند بعد از ظهر همان روز آفتابی برای شکار در جنگلهای بزرگ از رودخانه عبور کرده بودند و در همانجا بود که اتفاق بسیار ناگواری افتاده بود .

 عقاب برگ ماجرا را بدین گونه شرح داد :

 وقتی جوان ها به جلوی محوطه مزرعه ای از آن مهاجران سفید پوست می رسند ، لانه مرغی میابند که چند تخم مرغ در آن بوده است . یکی از ایشان می خواسته است تخم مرغها را بردارد ولی جوان دیگر در صدد ممانعت بر می آید و می گوید دست نزن . این تخم مرغها به سفید پوستان تعلق دارد ، ممکن است دچار درد سر شویم . جوان اول خشمگین می شود چون بسیار گرسنه بوده و دلش می خواسته است تخم مرغها را بخورد . از فرط غیظ تخم مرغها را برزمین می کوبد و به رفیقش می توپد که : تو آدم بزدل و ترسوئی هستی و از سفید پوست ها میترسی تو آنقدر بی غیرتی که در گرسنگی هم جرات نداری یک تخم مرغ از مال سفیدپوستها برداری و بخوری تا از گرسنگی نمیری . بلی تو بی غیرتی و من این را به همه افراد قبیله می گویم . رفیقش که سخت ناراحت می شود در جواب می گوید : نه نه من بی غیرت نیستم و از آدمهای سفید پوست هم نمی ترسم ، و برای اینکه به تو ثابت کنم که بزدل نیستم همین الان داخل این خانه می شوم و صاحب آن را می کشم . آیا تو آنقدر جرات داری که با من بیائی ؟ اولی که به رفیقش گفته بود بی غیرت ، جواب می دهد : بلی که می آیم و خواهیم دید که کدام یک از ما دو تن شجاع تریم . دو رفیق دیگرشان هم وارد معرکه می شوند و می گویند : ما نیز همراه شما می آیئیم و شجاعت خود را نشان می دهیم . آنوقت هر چهار جوان وارد خانه مرد سفید پوست میشوند ، اما صاحب خانه که سخت وحشت می کند به خانه همسایه پناه می برد . در آن خانه مردان و زنان سفید پوست دیگری هم بوده اند . چهار جوان سرخپوست صاحب خانه را تعقیب می کنند و سه مرد و دو زن را می کشند . بعد اسبهای متعلق به مزرعه دیگری را به یک گاری می بندند و به تاخت به اردوگاه طایفه شاکوپی برمی گردند و آنجا دسته گلی را که آب داده بودند با آب و تاب نقل می کنند .

 زاغچه پس از آنکه ماجرای این آدم کشی را به دقت گوش کرد ، چهار جوان را سخت مورد نکوهش و سرزنش قرارداد ، سپس به لحنی تمسخر آمیز از شاکوپی و دیگر بزرگان قوم پرسید که چرا به سراغ او آمده و تشکیل شورا را از او می خواهند در حالی که قبلا مرغ ماهیخوار را به عنوان رئیس و سخنگوی خود برگزیده اند . بزرگان قوم به او اطمینان دادند که او همواره رئیس قبیله و فرمانده جنگی ایشان بوده است . اکنون همه از آن می ترسیدند که پس از این کشتار حتی یک نفر از افراد قبیله سانتی از تیر انتقام سفید پوستان در امان نماند . تنبیه کردن همه سرخپوستان به قصاص جنایت یک یا چند نفر شیوه عادی سفید پوستان بود . باری عقیده بزرگان قوم براین بود که افراد قبیله سانتی به جای اینکه منتظر بمانند تا سربازان بیایند و ایشان را بکشند خود پیشدستی کنند و به جنگ ایشان بروند ، و می گفتند در این فرصت که سفید پوستان شمال و جنوب در حال جنگ با هم بسر می برند صلاح در این است که حمله به ایشان همین حالا صورت بگیرد .

 زاغچه چنین استدلالی را رد کرد و گفت که سفید پوستان بسیار قوی هستند ، با اینهمه تصدیق کرد که مهاجر نشینان سفید پوست انتقام بیرحمانه ای از ایشان خواهند گرفت چون درمیان قربانیان این فاجعه چند زن بی دفاع بوده اند . پسر زاغچه که در آن مجلس حاضر بود بعدها تعریف کرد که پدرش قیافه وحشت زده ای پیدا کرده و دانه های درشت عرق بر پیشانیش نشسته بود .

 در پایان جلسه ، یکی از جوانان سلحشور قبیله فریاد بر آورد که چتون واکاوامانی ( زاغچه ) بی غیرت است بزدل و ترسو است . بی غیرت بزدل عنوانی بود که جوان سرخپوست را به کشتار تحریک کرده بود ، توهینی بود که به آن جوان شده بود ، وقتی با وجود گرسنگی ترسیده بود تخم مرغهای مرد سفید پوست را بردارد . بی غیرت بزدل کلماتی بود که یک رئیس قبیله ، آن هم قبیله سیوکس ، ولو اینکه تا حدی با رویه متمدنانه سفید پوستان آشنائی داشت ، نمی توانست سرسری بگیرد .

 جواب زاغچه ( آنطور که پسرش بعد ها تعریف کرد ) چنین بود : چتون واکاوامانی بی غیرت و بزدل نیست و دیوانه هم نیست . او کی هرگز از جلو دشمنانش گریخته است ؟ کی هرگز یاران همرزمش را در میدان جنگ بجا گذاشته و به چادر گریخته است ؟ اگر هم وقتی پشت به دشمن کرده برای این بوده که به دنبال شما که در حال فراربوده اید بیاید و عقبه شما را بپوشاند ، همچنانکه ماده گرگ به هنگام خطر به دنبال بچه هایش می دود و سپر بلای ایشان می شود . آیا او پوست از کله دشمنانش نکنده و به یادگار نگاه نداشته است ؟ به پرهای سرش که نشانه افتخارات جنگی است نگاه کنید . به کله های پوست کنده دشمنانتان نگاه کنید که به در کلبه او آویخته است . آیا بعد از همه این حرفها باز او را بزدل و بی غیرت می خوانید ؟ نه نه ، زاغچه بزدل نیست و دیوانه هم نیست . شما ای دلاوران من ، به بچه های کوچک میمانید و هیچ نمی دانید چه می کنید . شما ازآن آب شیطانی که مشروب محبوب سفید پوستان است مستید . شما به سگهائی میمانید که به ماه پارس می کنند و برای آنکه سایه خود را بگیرند به دور خود میچرخند . ما امروز بجز مشتی گاوان وحشی پراکنده نیستیم و آن گله های عظیم که سابقا چمنزارها را لگد کوب می کردند دیگر وجود ندارند . گوش کنید سفید پوستان مثل مور و ملخند که بصورت ابر های انبوه می آیند و همچون توفان برف زمین و آسمان را می پوشانند . شما بر فرض بتوانید یکی را بکشید دو تا را بکشید ..... ده تا را ، ولی تعداد آنها به اندازه برگهای جنگل است و این هیچ تاثیری در آنها نخواهد داشت . شما یکی یا دو یا ده تن از ایشان را کشتید ، ده برابر آنچه بودند برای کشتن شما باز خواهند آمد . شما وقتی انگشتان هر دو دستتان را در روز بشمارید چقدر طول می کشد ؟ سفید پوستان بسیار زودتر از آنکه شمارش شما تمام شود با اسلحه های مخوف خود خواهند رسید . این راست است که ایشان هم اکنون با هم و دور از اینجا ، در جنگند . آیا شما صدای غرش رعد آسای توپهای ایشان را می شنوید ؟ نه ، و شما باید دو ماه راه بروید تا به آنجا برسید که آنها با هم جنگ می کنند و در عرض راه ، همه جا آنقدر سرباز سفید پوست خواهید دید که باتلاقهای ما آنقدر علف ندارند . بلی ایشان با هم در جنگند ولی اگر شما اول بار به ایشان حمله کنید همه رو به شما بر خواهند گشت و شما را با زنهاتان و بچه هاتان خواهند بلعید ، درست همانطور که ملخها به درختان حمله می کنند و همه برگهای آنها را یک روزه می بلعند . شما دیوانه اید . شما قادر نیستید چهره رئیس خود را ببینید چون نگاهتان مغشوش است ، شما از شنیدن صدای او عاجزید چون گوشهاتان گرفته است . شما عزیزان من ، به بچه های کوچک میمانید ... آری شما دیوانه اید . شما مثل خرگوشهائی خواهید مرد که گرگان درنده در ماه سرد ژانویه شکار می کنند . با اینهمه چتون واکاوا مانی بزدل و بی غیرت نیست و حاضر است با شما بمیرد .

 پس از زاغچه ، عقاب بزرگ به هواداری از صلح حرف زد ولی حاضران مجلس با داد و فریاد خاموشش کردند . سالها فریب و سرخوردگی تحت سلطه سفید پوستان ، پیمانهای نقض شده ، از دست رفتن شکارگاهها ، وعدههای وفا نشده ، مقرری های سالانه وصول نشده ، نیاز به اجناس خواربار در حالی که انبارها مملو از مواد خوراکی بودند ، حرفهای توهین آمیز آندرو مایریک و هزاران دق دل دیگر بر واقعه کشتار مهاجران سفید پوست پرده کشیده بود .

 زاغچه قاصدانی به قسمت بالا دست رودخانه فرستاد و به اقوام " واهپتون " و " سیسون " پیغام داد که در جنگی که در پیش است به اشان ملحق شوند . زنها که از این همهمه و هیجان به خود آمده بودند شروع به ساختن گلوله کردند و جنگجویان به پاک کردن تفنگهای خود پرداختند .

 عقاب بزرگ بعد ها چنین نقل کرد :

 زاغچه دستورداد تا فردای آن روز ، صبح ، وقتی  قبیله آماده  حمله  به مرکز  بخش  شد  من نیز همراه عده ای رفتم ، اما من طایفه خود را نبردم و در کشتار شرکت نکردم . من فقط از آن جهت با ایشان رفتم تا جان دو تن ازدوستان صمیمی خود را نجات بدهم ، و گمان میکنم که دیگران نیز به همین دلیل در حمله شرکت کرده بودند ، چون تقریبا هر سرخپوستی یک دوست صمیمی داشت که نمی خواست بمیرد و پروای دوستان کسان دیگر را نداشت .

 بعلاوه وقتی من رسیدم کشتار عملا تمام شده بود . زاغچه در محل بود و عملیات را رهبری می کرد ..... آقای آندرو مایریک ، سوداگری که زن سرخپوست داشت و در آن هنگام که چند سرخپوست گرسنه برای خرید آذوقه به او مرجعه کرده بودند و او جنس به نسیه نداده بود و به ایشان گفته بود شما بروید و علف بخورید یا ..... اکنون مرده و دراز به دراز روی زمین افتاده بود و دهانش را پر از علف کرده بودند و سرخ پوستان به لحنی تمسخر آمیز می گفتند : حالا خود مایریک دارد علف می خورد . باری سانتیها بیست مرد را کشتند و ده زن و کودک را اسیر کردند ، انبارها را غارت کردند و به ساختمانهای دیگر آتش زدند. چهل و هفت نفری از سکنه که زنده مانده بودند ( بعضی از ایشان با وساطت دوستان سرخپوستشان جان به در برده بودند ) پا به فرار گذاشتند ، از رودخانه گذشتند و به دژ " ریجلی " واقع در 25 کیلومتری پائین دست رودخانه پناه بردند. این بازماندگان ، برسر راه خود به دژ ریجلی به یک واحد نظامی مرکب از چهل و پنج سرباز برخوردند که به کمک کارمندان دولتی مرکز بخش می رفتند .

 پدر روحانی ، هینمن کشیش که شب قبل موعظه کرده و موعظه او را زاغچه برای آخرین در عمرش شنیده بود به سربازان توصیه کرد که برگردند . فرمانده ایشان " جان مارش " از قبول توصیه کشیش ابا کرد و لاجرم در دام جنگجویان سانتی افتاد . تنها بیست و چهار تن از سربازان او توانستند از مهلکه بگریزند و به دژ ریچلی باز گردند . زاغچه که از این پیروزیهای مقدماتی شیر شده بود تصمیم گرفت به خود دژ حمله کند . در خلال این اوقات واباشا و مردان او نیز رسیده و به ایشان ملحق شده بودند . بر گروه " مانکاتو " تعداد زیادی جنگجو افزوده شده بود و متحدان تازه ای نیز که همه از بخش اصلی آمده بودند در راه به مهاجمان پیوستند . دیگر عقاب یزرگ نمی توانست بی طرف بماند زیرا قومش در حال جنگ بود.

 شب هنگام همه این روسا با صدها جنگجوی سانتی از دره مینسوتا سرازیر شدند و فردای آن شب که 19 ماه اوت بود در نخستین تابش سپیده شروع به تجمع برچمنزارهای واقع بر مغرب دژ کردند . یکی از جنگجویان به نام برق وحشی بعدها چنین نقل کرد :

 جوانها بیش از همه برای جنگ بیتابی از خود نشان می دادند . ما همه به شیوه جنگجویان سر و صورت خود را نقاشی کرده بودیم . همه لنگ بسته و زنگال به پا کرده و شال درازی به کمر بسته بودیم که غذا و مهمات خود را در آن جا داده بودیم . چند تن از جوانان بی تجربه همینکه چشمشان به ساختمانهای سنگی و محکم دژ و به سربازان مسلح نگهبان آن افتاد خیلی زود نسبت به پیروزی خود تغییر عقیده دادند . اینان بر سر راه خود از نمایندگی فرعی بخش به اینجا ، چشم به ده آبادی واقع در نزدیکی " کاتن وود " دوخته بودند که " نوول اولم " نام داشت و لاف زنان ادعا کرده بودند که خواهند توانست بی هیچ درد سر و مزاحمتی آنجا را غارت کنند . این ده که در آن سوی رودخانه بود مغازه های متعدد و پر از اجناس داشت و هیچ سربازی هم در آنجا نبود . می گفتند چرا نرویم و آنجا را غارت نکنیم ؟

 زاغچه به ایشان تذکر داد که قبیله سانتی در حال جنگ است و برای حصول پیروزی بهتر این است که اول به سربازان حمله کنند ، چه اگر بتوانند سربازان را از دره بیرون برانند تمام مهاجران سفید پوست به دنبال ایشان خواهند گریخت ، وگرنه از کشتن چند سفید پوست در قریه نوول اولم ، قبیله سانتی طرفی بر نخواهد بست . لکن به رعم تذکرها و توصیه های زاغچه ، جوانان به طرف رودخانه و به سمت ده براه افتادند . زاغچه با دیگر روسا به شور نشست و همه به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که به دژ ریجلی را به فردا موکول کنند . شب هنگام ، جوانان از نوول اولم بازگشتند و می گفتند که مردم را ترسانده اند ولی ده بقدر کافی مستحفظ  داشته و از این  گذشته  در  بعد  از ظهر آن روز گرفتار طوفان شده و لذا کاری از پیش نبرده اند . عقاب بزرگ ایشان را به نام سرخپوستان دزد و ولگرد خطاب کرد و اظهار تاسف کرد ازاینکه رئیس و رهبری ندارند که هدایتشان کند . آن شب همه به اتفاق آرا تصمم گرفتند که شب را با هم بگذرانند و صبحدم به دژ ریجلی حمله ور شوند .

 برق وحشی بعدها چنین تعریف کرد : در طلوع خورشید راه افتادیم و با بلم از رودخانه ، در محلی که محاذی با مرکز بخش بود ، گذشتیم . سپس جاده ای را که به راس تپه مشرف بر " فاری بولتس کرک " منتهی میشد در پیش گرفتیم و چون به آنجا رسیدیم مدت کوتاهی برای استراحت توقف کردیم . در ضمن این توقف زاغچه آخرین دستورهای خود را به افراد داد .... قرار شد وقتی  به  دژ  رسیدیم  جنگجویان  طایفه " بطری سحر آمیز " با شلیک سه تیر به هوا توجه سربازان را به خود جلب کنند و ایشان را نسبت به موقعیت خودشان به اشتباه بیندازند تا مردان طایفه عقاب بزرگ که در مشرق دژ کمین کرده بودند و جنگجویان طایفه خود زاغچه و شاکوپی که در جنوب غربی دژ به کمین نشسته بودند به دژ حمله کنند. ما قبل از ظهر به " ثری مایل کرک " رسیدیم و به سرعت تجدید قوا کردیم .

 پس از صرف غذا از هم جدا شدیم . من با جنگجویان خود به سمت شمال رفتیم . همینکه ما از زاغچه جدا شدیم دیگر هیچکس به تذکرات روسا گوش نمی داد و هرکس هرچه دلش می خواست می کرد . دو گروه مامور حمله تقریبا با هم به دژ رسیدند و ما ایشان را دیدیم که از سمت مغرب به هدف نزدیک می شدند و زاغچه براسب کوتاه قد سیاهی سوار بود . علامت معهود با شلیک سه تیر به هوا از طرف ما و به وسیله جنگجویان بطری سحر آمیز داده شد . مردانی که در مشرق و جنوب و مغرب دژ مترصد علامت بودند با آنکه از صدای تیرها خبر دار شدند خیلی دیر جنبیدند . خود ما ، بی آنکه منتظر قطع تیر اندازی بشویم به سمت ساختمانی دویدیم که نزدیک به بنای سنگی واقع بود . در آن هنگام که ما به ساختمان نزدیک میشدیم مردی را دیدیم که فرماندهی توپ بزرگ را بر عهده داشت و ما همه او را می شناختیم .

 چون ما تنها کسانی بودیم که در معرض دید او قرار داشتیم رو به ما تیر اندازی کرد ، زیرا از نخستین شلیک تیرهای علامت ، فرمانده دهانه توپ بزرگ را رو به ما گرفته بود . اگر مردان زاغچه ، بلافاصله پس از شنیدن صدای تیر علامت ، تیر اندازی را شروع کرده بودند سربازانی که ما را هدف قرار دادند همه کشته می شدند . دوتن ازما از پا در آمدند و سه تن زخمی شدند که دو نفرشان بعد ها مردند . ما بسرعت به داخل دره عقب نشستیم و نمی دانستیم که آیا رفقای ما در این فاصله به دژ نزدیک شده اند یا نه . بزودی توپ بزرگ که شروع به باریدن آتش از دهانه خود کرده بود ما را از ماجرا با خبر ساخت ، چه از آنطرف نیز مهاجمان را به عقب رانده بودند.

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 09/01/88

                                                                                                         نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.