|
روز یکشنبه 17
اوت ، زاغچه در مراسم مذهبی کلیسای
" اپیسکوپال "
واقع در نزدیکی مرکز بخش حضور یافت و به
موعظه پدر روحانی " ساموئل هینمن
" کشیش گوش داد .
در پایان مراسم ، دست مومنان دیگر را فشرد و پس از طی سه کیلومتر
راه به خانه خود که در بالا دست مرکز نمایندگی بود بازگشت.
پاسی
از شب گذشته ، زاغچه از صداهای مختلف از خواب
پرید و دید که عده زیادی از سانتیها به خانه اش
ریخته اند . در میان همه آن
صداها ، صدای " شاکوپی "
را شناخت .
حتما اتفاقی بسیار مهم پیش آمده بود در
واقع شاکوپی " مانکاتو "
، " بطری سحر آمیز "
و "
عقاب بزرگ " همه آنجا بودند و می
گفتند که " واباشا "
بزودی خواهد آمد تا یک شورای قبیله ای
تشکیل دهند . چهار جوان از طایفه
شاکوپی که کاملا گرسنه بودند بعد از ظهر همان روز آفتابی برای شکار
در جنگلهای بزرگ از رودخانه عبور کرده بودند و در همانجا بود که
اتفاق بسیار ناگواری افتاده بود .
عقاب
برگ ماجرا را بدین گونه شرح داد :
وقتی
جوان ها به جلوی محوطه مزرعه ای از آن مهاجران سفید پوست می رسند ،
لانه مرغی میابند که چند تخم مرغ در آن بوده است .
یکی از ایشان می خواسته است تخم مرغها
را بردارد ولی جوان دیگر در صدد ممانعت بر می آید و می گوید دست
نزن . این تخم مرغها به سفید
پوستان تعلق دارد ، ممکن است دچار درد سر شویم .
جوان اول خشمگین می شود چون بسیار گرسنه
بوده و دلش می خواسته است تخم مرغها را بخورد .
از فرط غیظ تخم مرغها را برزمین می کوبد
و به رفیقش می توپد که : تو آدم
بزدل و ترسوئی هستی و از سفید پوست ها میترسی تو آنقدر بی غیرتی که
در گرسنگی هم جرات نداری یک تخم مرغ از مال سفیدپوستها برداری و
بخوری تا از گرسنگی نمیری . بلی
تو بی غیرتی و من این را به همه افراد قبیله می گویم .
رفیقش که سخت ناراحت می شود در جواب می
گوید : نه نه من بی غیرت نیستم و
از آدمهای سفید پوست هم نمی ترسم ، و برای اینکه به تو ثابت کنم که
بزدل نیستم همین الان داخل این خانه می شوم و صاحب آن را می کشم
. آیا تو آنقدر جرات داری که با
من بیائی ؟ اولی که به رفیقش گفته بود بی غیرت ، جواب می دهد
: بلی که می آیم و خواهیم دید که
کدام یک از ما دو تن شجاع تریم .
دو رفیق دیگرشان هم وارد معرکه می شوند و می گویند :
ما نیز همراه شما می آیئیم و شجاعت خود
را نشان می دهیم . آنوقت هر چهار
جوان وارد خانه مرد سفید پوست میشوند ، اما صاحب خانه که سخت وحشت
می کند به خانه همسایه پناه می برد .
در آن خانه مردان و زنان سفید پوست
دیگری هم بوده اند . چهار جوان
سرخپوست صاحب خانه را تعقیب می کنند و سه مرد و دو زن را می کشند
. بعد اسبهای متعلق به مزرعه
دیگری را به یک گاری می بندند و به تاخت به اردوگاه طایفه شاکوپی
برمی گردند و آنجا دسته گلی را که آب داده بودند با آب و تاب نقل
می کنند .
زاغچه
پس از آنکه ماجرای این آدم کشی را به دقت گوش کرد ، چهار جوان را
سخت مورد نکوهش و سرزنش قرارداد ، سپس به لحنی تمسخر آمیز از
شاکوپی و دیگر بزرگان قوم پرسید که چرا به سراغ او آمده و تشکیل
شورا را از او می خواهند در حالی که قبلا مرغ ماهیخوار را به عنوان
رئیس و سخنگوی خود برگزیده اند .
بزرگان قوم به او اطمینان دادند که او همواره رئیس قبیله و فرمانده
جنگی ایشان بوده است . اکنون همه
از آن می ترسیدند که پس از این کشتار حتی یک نفر از افراد قبیله
سانتی از تیر انتقام سفید پوستان در امان نماند .
تنبیه کردن همه سرخپوستان به قصاص جنایت
یک یا چند نفر شیوه عادی سفید پوستان بود .
باری عقیده بزرگان قوم براین بود که
افراد قبیله سانتی به جای اینکه منتظر بمانند تا سربازان بیایند و
ایشان را بکشند خود پیشدستی کنند و به جنگ ایشان بروند ، و می
گفتند در این فرصت که سفید پوستان شمال و جنوب در حال جنگ با هم
بسر می برند صلاح در این است که حمله به ایشان همین حالا صورت
بگیرد .
زاغچه
چنین استدلالی را رد کرد و گفت که سفید پوستان بسیار قوی هستند ،
با اینهمه تصدیق کرد که مهاجر نشینان سفید پوست انتقام بیرحمانه ای
از ایشان خواهند گرفت چون درمیان قربانیان این فاجعه چند زن بی
دفاع بوده اند . پسر زاغچه که در
آن مجلس حاضر بود بعدها تعریف کرد که پدرش قیافه وحشت زده ای پیدا
کرده و دانه های درشت عرق بر پیشانیش نشسته بود .
در
پایان جلسه ، یکی از جوانان سلحشور قبیله فریاد بر آورد که چتون
واکاوامانی ( زاغچه )
بی غیرت است بزدل و ترسو است .
بی غیرت بزدل عنوانی بود که جوان
سرخپوست را به کشتار تحریک کرده بود ، توهینی بود که به آن جوان
شده بود ، وقتی با وجود گرسنگی ترسیده بود تخم مرغهای مرد سفید
پوست را بردارد . بی غیرت بزدل
کلماتی بود که یک رئیس قبیله ، آن هم قبیله سیوکس ، ولو اینکه تا
حدی با رویه متمدنانه سفید پوستان آشنائی داشت ، نمی توانست سرسری
بگیرد .
جواب
زاغچه ( آنطور که پسرش بعد ها
تعریف کرد ) چنین بود :
چتون واکاوامانی بی غیرت و بزدل نیست و
دیوانه هم نیست . او کی هرگز از
جلو دشمنانش گریخته است ؟ کی هرگز یاران همرزمش را در میدان جنگ
بجا گذاشته و به چادر گریخته است ؟ اگر هم وقتی پشت به دشمن کرده
برای این بوده که به دنبال شما که در حال فراربوده اید بیاید و
عقبه شما را بپوشاند ، همچنانکه ماده گرگ به هنگام خطر به دنبال
بچه هایش می دود و سپر بلای ایشان می شود .
آیا او پوست از کله دشمنانش نکنده و به
یادگار نگاه نداشته است ؟ به پرهای سرش که نشانه افتخارات جنگی است
نگاه کنید . به کله های پوست
کنده دشمنانتان نگاه کنید که به در کلبه او آویخته است .
آیا بعد از همه این حرفها باز او را
بزدل و بی غیرت می خوانید ؟ نه نه ، زاغچه بزدل نیست و دیوانه هم
نیست . شما ای دلاوران من ، به
بچه های کوچک میمانید و هیچ نمی دانید چه می کنید .
شما ازآن آب شیطانی که مشروب محبوب سفید
پوستان است مستید . شما به
سگهائی میمانید که به ماه پارس می کنند و برای آنکه سایه خود را
بگیرند به دور خود میچرخند . ما
امروز بجز مشتی گاوان وحشی پراکنده نیستیم و آن گله های عظیم که
سابقا چمنزارها را لگد کوب می کردند دیگر وجود ندارند .
گوش کنید سفید پوستان مثل مور و ملخند
که بصورت ابر های انبوه می آیند و همچون توفان برف زمین و آسمان را
می پوشانند . شما بر فرض بتوانید
یکی را بکشید دو تا را بکشید .....
ده تا را ، ولی تعداد آنها به اندازه
برگهای جنگل است و این هیچ تاثیری در آنها نخواهد داشت .
شما یکی یا دو یا ده تن از ایشان را
کشتید ، ده برابر آنچه بودند برای کشتن شما باز خواهند آمد
. شما وقتی انگشتان هر دو دستتان را در
روز بشمارید چقدر طول می کشد ؟ سفید پوستان بسیار زودتر از آنکه
شمارش شما تمام شود با اسلحه های مخوف خود خواهند رسید .
این راست است که ایشان هم اکنون با هم و
دور از اینجا ، در جنگند . آیا
شما صدای غرش رعد آسای توپهای ایشان را می شنوید ؟ نه ، و شما باید
دو ماه راه بروید تا به آنجا برسید که آنها با هم جنگ می کنند و در
عرض راه ، همه جا آنقدر سرباز سفید پوست خواهید دید که باتلاقهای
ما آنقدر علف ندارند . بلی ایشان
با هم در جنگند ولی اگر شما اول بار به ایشان حمله کنید همه رو به
شما بر خواهند گشت و شما را با زنهاتان و بچه هاتان خواهند بلعید ،
درست همانطور که ملخها به درختان حمله می کنند و همه برگهای آنها
را یک روزه می بلعند . شما
دیوانه اید . شما قادر نیستید
چهره رئیس خود را ببینید چون نگاهتان مغشوش است ، شما از شنیدن
صدای او عاجزید چون گوشهاتان گرفته است .
شما عزیزان من ، به بچه های کوچک
میمانید ... آری شما دیوانه اید
. شما مثل خرگوشهائی خواهید مرد
که گرگان درنده در ماه سرد ژانویه شکار می کنند .
با اینهمه چتون واکاوا مانی بزدل و بی
غیرت نیست و حاضر است با شما بمیرد .
پس
از زاغچه ، عقاب بزرگ به هواداری از صلح حرف زد ولی حاضران مجلس با
داد و فریاد خاموشش کردند .
سالها فریب و سرخوردگی تحت سلطه سفید پوستان ، پیمانهای نقض شده ،
از دست رفتن شکارگاهها ، وعدههای وفا نشده ، مقرری های سالانه وصول
نشده ، نیاز به اجناس خواربار در حالی که انبارها مملو از مواد
خوراکی بودند ، حرفهای توهین آمیز آندرو مایریک و هزاران دق دل
دیگر بر واقعه کشتار مهاجران سفید پوست پرده کشیده بود .
زاغچه
قاصدانی به قسمت بالا دست رودخانه فرستاد و به اقوام "
واهپتون " و "
سیسون "
پیغام داد که در جنگی که در پیش است به
اشان ملحق شوند . زنها که از این
همهمه و هیجان به خود آمده بودند شروع به ساختن گلوله کردند و
جنگجویان به پاک کردن تفنگهای خود پرداختند .
عقاب
بزرگ بعد ها چنین نقل کرد :
زاغچه
دستورداد تا فردای آن روز ، صبح ، وقتی قبیله آماده
حمله به مرکز بخش شد من نیز همراه عده ای
رفتم ، اما من طایفه خود را نبردم و در کشتار شرکت نکردم .
من فقط از آن جهت با ایشان رفتم تا جان
دو تن ازدوستان صمیمی خود را نجات بدهم ، و گمان میکنم که دیگران
نیز به همین دلیل در حمله شرکت کرده بودند ، چون تقریبا هر
سرخپوستی یک دوست صمیمی داشت که نمی خواست بمیرد و پروای دوستان
کسان دیگر را نداشت .
بعلاوه
وقتی من رسیدم کشتار عملا تمام شده بود .
زاغچه در محل بود و عملیات را رهبری می
کرد ..... آقای آندرو مایریک ،
سوداگری که زن سرخپوست داشت و در آن هنگام که چند سرخپوست گرسنه
برای خرید آذوقه به او مرجعه کرده بودند و او جنس به نسیه نداده
بود و به ایشان گفته بود شما بروید و علف بخورید یا .....
اکنون مرده و دراز به دراز روی زمین
افتاده بود و دهانش را پر از علف کرده بودند و سرخ پوستان به لحنی
تمسخر آمیز می گفتند : حالا خود
مایریک دارد علف می خورد . باری
سانتیها بیست مرد را کشتند و ده زن و کودک را اسیر کردند ، انبارها
را غارت کردند و به ساختمانهای دیگر آتش زدند.
چهل و هفت نفری از سکنه که زنده مانده
بودند ( بعضی از ایشان با وساطت
دوستان سرخپوستشان جان به در برده بودند )
پا به فرار گذاشتند ، از رودخانه گذشتند
و به دژ " ریجلی "
واقع در 25
کیلومتری پائین دست رودخانه پناه بردند.
این بازماندگان ، برسر راه خود به دژ
ریجلی به یک واحد نظامی مرکب از چهل و پنج سرباز برخوردند که به
کمک کارمندان دولتی مرکز بخش می رفتند .
پدر
روحانی ، هینمن کشیش که شب قبل موعظه کرده و موعظه او را زاغچه
برای آخرین در عمرش شنیده بود به سربازان توصیه کرد که برگردند
. فرمانده ایشان "
جان مارش " از قبول توصیه کشیش
ابا کرد و لاجرم در دام جنگجویان سانتی افتاد .
تنها بیست و چهار تن از سربازان او
توانستند از مهلکه بگریزند و به دژ ریچلی باز گردند .
زاغچه که از این پیروزیهای مقدماتی شیر
شده بود تصمیم گرفت به خود دژ حمله کند .
در خلال این اوقات واباشا و مردان او
نیز رسیده و به ایشان ملحق شده بودند .
بر گروه "
مانکاتو "
تعداد زیادی جنگجو افزوده شده بود و
متحدان تازه ای نیز که همه از بخش اصلی آمده بودند در راه به
مهاجمان پیوستند . دیگر عقاب
یزرگ نمی توانست بی طرف بماند زیرا قومش در حال جنگ بود.
شب
هنگام همه این روسا با صدها جنگجوی سانتی از دره مینسوتا سرازیر
شدند و فردای آن شب که 19 ماه
اوت بود در نخستین تابش سپیده شروع به تجمع برچمنزارهای واقع بر
مغرب دژ کردند . یکی از جنگجویان
به نام برق وحشی بعدها چنین نقل کرد :
جوانها
بیش از همه برای جنگ بیتابی از خود نشان می دادند .
ما همه به شیوه جنگجویان سر و صورت خود
را نقاشی کرده بودیم . همه لنگ
بسته و زنگال به پا کرده و شال درازی به کمر بسته بودیم که غذا و
مهمات خود را در آن جا داده بودیم .
چند تن از جوانان بی تجربه همینکه
چشمشان به ساختمانهای سنگی و محکم دژ و به سربازان مسلح نگهبان آن
افتاد خیلی زود نسبت به پیروزی خود تغییر عقیده دادند .
اینان بر سر راه خود از نمایندگی فرعی
بخش به اینجا ، چشم به ده آبادی واقع در نزدیکی "
کاتن وود " دوخته بودند که
" نوول اولم "
نام داشت و لاف زنان ادعا کرده بودند که
خواهند توانست بی هیچ درد سر و مزاحمتی آنجا را غارت کنند .
این ده که در آن سوی رودخانه بود مغازه
های متعدد و پر از اجناس داشت و هیچ سربازی هم در آنجا نبود
. می گفتند چرا نرویم و آنجا را غارت
نکنیم ؟
زاغچه به ایشان تذکر داد که قبیله
سانتی در حال جنگ است و برای حصول پیروزی بهتر این است که اول به
سربازان حمله کنند ، چه اگر بتوانند سربازان را از دره بیرون
برانند تمام مهاجران سفید پوست به دنبال ایشان خواهند گریخت ،
وگرنه از کشتن چند سفید پوست در قریه نوول اولم ، قبیله سانتی طرفی
بر نخواهد بست . لکن به رعم
تذکرها و توصیه های زاغچه ، جوانان به طرف رودخانه و به سمت ده
براه افتادند . زاغچه با دیگر
روسا به شور نشست و همه به اتفاق آرا تصمیم گرفتند که به دژ ریجلی
را به فردا موکول کنند . شب
هنگام ، جوانان از نوول اولم بازگشتند و می گفتند که مردم را
ترسانده اند ولی ده بقدر کافی مستحفظ داشته و از این
گذشته در بعد از ظهر آن روز گرفتار طوفان شده و
لذا کاری از پیش نبرده اند .
عقاب بزرگ ایشان را به نام سرخپوستان دزد و ولگرد خطاب کرد و اظهار
تاسف کرد ازاینکه رئیس و رهبری ندارند که هدایتشان کند .
آن شب همه به اتفاق آرا تصمم گرفتند که
شب را با هم بگذرانند و صبحدم به دژ ریجلی حمله ور شوند .
برق
وحشی بعدها چنین تعریف کرد :
در طلوع خورشید راه افتادیم و با بلم از
رودخانه ، در محلی که محاذی با مرکز بخش بود ، گذشتیم .
سپس جاده ای را که به راس تپه مشرف بر
" فاری بولتس کرک "
منتهی میشد در پیش گرفتیم و چون به آنجا
رسیدیم مدت کوتاهی برای استراحت توقف کردیم .
در ضمن این توقف زاغچه آخرین دستورهای
خود را به افراد داد .... قرار
شد وقتی به دژ رسیدیم جنگجویان
طایفه " بطری سحر آمیز " با شلیک
سه تیر به هوا توجه سربازان را به خود جلب کنند و ایشان را نسبت به
موقعیت خودشان به اشتباه بیندازند تا مردان طایفه عقاب بزرگ که در
مشرق دژ کمین کرده بودند و جنگجویان طایفه خود زاغچه و شاکوپی که
در جنوب غربی دژ به کمین نشسته بودند به دژ حمله کنند.
ما قبل از ظهر به "
ثری مایل کرک "
رسیدیم و به سرعت تجدید قوا کردیم
.
پس
از صرف غذا از هم جدا شدیم . من
با جنگجویان خود به سمت شمال رفتیم .
همینکه ما از زاغچه جدا شدیم دیگر هیچکس
به تذکرات روسا گوش نمی داد و هرکس هرچه دلش می خواست می کرد
. دو گروه مامور حمله تقریبا با
هم به دژ رسیدند و ما ایشان را دیدیم که از سمت مغرب به هدف نزدیک
می شدند و زاغچه براسب کوتاه قد سیاهی سوار بود .
علامت معهود با شلیک سه تیر به هوا از
طرف ما و به وسیله جنگجویان بطری سحر آمیز داده شد .
مردانی که در مشرق و جنوب و مغرب دژ
مترصد علامت بودند با آنکه از صدای تیرها خبر دار شدند خیلی دیر
جنبیدند . خود ما ، بی آنکه
منتظر قطع تیر اندازی بشویم به سمت ساختمانی دویدیم که نزدیک به
بنای سنگی واقع بود . در آن
هنگام که ما به ساختمان نزدیک میشدیم مردی را دیدیم که فرماندهی
توپ بزرگ را بر عهده داشت و ما همه او را می شناختیم .
چون
ما تنها کسانی بودیم که در معرض دید او قرار داشتیم رو به ما تیر
اندازی کرد ، زیرا از نخستین شلیک تیرهای علامت ، فرمانده دهانه
توپ بزرگ را رو به ما گرفته بود .
اگر مردان زاغچه ، بلافاصله پس از شنیدن
صدای تیر علامت ، تیر اندازی را شروع کرده بودند سربازانی که ما را
هدف قرار دادند همه کشته می شدند .
دوتن ازما از پا در آمدند و سه تن زخمی
شدند که دو نفرشان بعد ها مردند .
ما بسرعت به داخل دره عقب نشستیم و نمی
دانستیم که آیا رفقای ما در این فاصله به دژ نزدیک شده اند یا نه
. بزودی توپ بزرگ که شروع به
باریدن آتش از دهانه خود کرده بود ما را از ماجرا با خبر ساخت ، چه
از آنطرف نیز مهاجمان را به عقب رانده بودند.
نوشته شده در
تاریخ : 09/01/88
نظر
بدهید
|