نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 3  ( قسمت سوم )

 

اگر ما می دانستیم که متحدان ما تا آن اندازه به دژ نزدیکند همزمان با ایشان تیراندازی میکردیم و همه سربازان را که در جلو مدخل بزرگ دژ موضع گرفته و هدف بسیار خوبی برای نشانه گیری بودند از پا در می آوردیم، ما مثل سفیدپوستان که همه از فرمان یک افسر اطاعت میکردند انضباط  نداشتیم  و  بسیار  بی نظم و ترتیب تیراندازی میکردیم، یعنی هر کس به هوای خودش کار میکرد. ناچار از نقشه تصرف دژ انصراف حاصل شد و شروع به تیراندازی به پنجره ها مخصوصا پنجرههای ساختمان سنگی بزرگ کردیم، به تصور اینکه سفید پوستان در داخل ساختمان زیادند. ما نمیتوانستیم کسی را در داخل ساختمان ببینیم و لذا نمی دانستیم کسی را کشته ایم یا نه. ضمن تیراندازی سعی کردیم ساختمان دژ را آتش بزنیم و برای اینکار تیرهای مشتعل پرتاب کردیم ولی تیرها خاموش میشدند ناچار بر شدت تیراندازی با باروت و گلوله افزودیم.

 از روی وضع خورشید در افق حس کردیم که باید ساعت دو بعد از ظهر باشد، این بود که کم کم دژ را به سمت مغرب دور زدیم با تصمیم اینکه به ده زاغچه برگردیم و فردای آنروز برای از سر گرفتن جنگ باز گردیم. قریب به چهار صد جنگجوی سرخپوست در این حمله شرکت کرده بودند. زنها با ما نبودند و همه در ده زاغچه مانده بودند. غذای ما را سر بچه های ده تا پانزده ساله که هنوز برای جنگ کوچک بودند تهیه میکردند. آن شب که همه در ده جمع شده بودن زاغچه و عقاب بزرگ بسیار پکر بودند از اینکه نتوانسته اند خانه سربازان را به حمله بگیرند. عقاب بزرگ با حمله مجددی مخالت کرد و دلیل او این بود که قبیله سانتی بقدر کافی جنگجو ندارد تا بتواند دژی را که توپهای بزرگ از آن دفاع میکنند به حمله بگیرد، و میگفت اگر دوباره حمله کنند مردان زیادی را از دست خواهند داد.

 زاغچه اظهار کرد که بعد تصمیم خود را در باب آنچه باید کرد خواهد گفت. در خلال این اوقات هر کس بایستی برای درست کردن گلوله بکار پردازد. هنوز مقدار زیادی باروت که از انبار نمایندگی بخش به غنیمت گرفته بودند موجود بود پاسی از شب گذشته وضع تغییر کرد. چهارصد جنگجوی تازه نفس متعلق به طوایف "واهمپتون" و "سیستون" به مرکز فرعی بخش وارد شدند تا کمک خود را به "مدوکانتن" ها در جنگ با سفید پوستان عرضه کنند. زاغچه از خوشحالی سر از پا نمیشناخت. قبیله سانتی سیوکس بار دیگر متحد شده بود و اکنون هشتصد جنگجوی کار آزموده در اختیار داشت، رقمی که بیشک برای تسخیر دژریجلی کافی بود. فورا شورای جنگی تشکیل داد و دستورهای اکید برای نبرد فردا صبح صادر کرد. این بار نبایستی شکست بخورند.

 برق وحشی بعدها چنین حکایت کرد: در نخستین ساعتهای صبح روز 22 اوت راه افتادیم. هنوز علف از شبنم شبانه، حتی بیش از روز حمله اول، نمناک بود وقتی مسافتی راه رفتیم خورشید مقدار زیادی در آسمان بالا آمده بود. وقتی به دژ رسیدیم وسطهای بعد از ظهر بود.... این بار دیگر برای غذا خوردن توقف نکردیم. هر کس مقداری غذا در کمر بند خود داشت بایستی ضمن جنگ غذای خود را هم بخورد. "عقاب بزرگ" معتقد بود که این جنگ دوم علیه دژ ریجلی جنگ سرنوشت خواهد بود و بعدها گفته بود: ما مصمم بودیم به هرقیمت شده دژ را تصرف کنیم چون میدانستیم که گرفتن آن یرای ما در درجه اول اهمیت است.

 اگر ما موفق میشدیم، دیری نمیگذشت که تمام دره مینسوتا از آن ما میشد. این بار، سرخپوستان بجای آنکه آشکارا و با جسارت به دژ نزدیک شوند بسته های علف و گلهای وحشی به دور سرشان بستند تا بهتر استتار کنند، سپس از پشت بوته های خار و گون در داخل دره شروع به خزیدن کردند تا بقدر کافی برای نشانه گیری هدفهای خود نزدیک شدند. بارانی از تیرهای مشتعل سقف های دژ را به آتش کشید پس از آن سانتیها به سمت اصطبل ها حمله ور شدند. یکی از جنگجویان، به نام "واکنک دایامان" بعدها چنین نقل کرد: در جریان نبرد من از سمت جنوب نزدیک شدم تا خود را به درون اصطبل بیندازم و اسبی بردارم در آن لحظه که اسب را بیرون می آوردم خمپاره ای در نزدیکی من ترکید. اسب به یک جست از دستم بیرون رفت و گریخت و مرا با لگدی نقش زمین کرد. وقتی دوباره برخاستم قاطر چموشی را دیدم که دیوانه وار میگریخت، و من چندان دستپاچه شده بودم که او را با گلوله ای از پا در آوردم. تا چند دقیقه جنگ تن به تنی در اطراف اصطبلها در گرفت لکن بار دیگر سانتیها ناگزیر شدند در برابر تیر توپخانه عقب بنشینند. زاغچه زخمی برداشت که شدید نبود ولی بر اثر خونریزی زیاد دچار ضعف شد. در آن دم که او از میدان جنگ بیرون می رفت تا تجدید قوا کند "مانکاتو" دست به حمله تازه ای زد. شلیکهای مضاعف، مهاجمان را متوقف ساخت و حمله با ناکامی مواجه شد.

 عقاب بزرگ بعد ها گفته بود: اگر توپها نبودند من تصور میکنم که به فتح دژ توفیق میافتیم. سربازان با چنان شجاعتی از خود دفاع میکردند که ما عده ایشان را بسیار بیش از آن تصور میکردیم که واقعا بودند. (نزدیک به یکصد پنجاه سرباز و بیست و پنج غیر نظامی مسلح در آن روز 22 اوت از دژ ریجلی دفاع می کردند) عقاب بزرگ قسمت اعظم جنگجویان خود را در این جنگ از دست داد. بعد از ظهر، دیر هنگام، روسای سانتی دستورقطع تیر اندازی را دادند. بعد ها برق وحشی مابقی ماجرا را چنین نقل کرد: وقتی ما مردان خود را دیدیم که از جلو آتش توپها به سمت جنوب و مغرب پس می نشستند آفتاب بسیار پائین آمده بود.

 پس از آن، زاغچه را دیدیم که با جنگجویان خود بطرف شمال غربی میرفت. آنوقت ما تصمیم گرفتیم به ایشان ملحق شویم تا ببینیم چه باید کرد.... ما تصور میکردیم که همه به ده زاغچه بر خواهند گشت و در صدد تقویت نیروی جنگی خود بر خواهند آمد.... اما زاغچه به ما خبر داد که دیگر جنگی در کار نخواهد بود تا مجبور به تقویت نیروی خود باشیم. بر اثر این حرف، جر و بحثی در گرفت. بعضی مایل بودند که باز فردا صبح زود، اول به نوول اولم حمله کنند و سپس برای تسخیر دژ بازگردند. ما از آن میترسیدیم که نکند سربازان قبل از ما نوول اولم را اشغال کنند. و سربازانی که برق وحشی به ایشان اشاره میکرد هزار و چهار صد نفری بودند از هنگ ششم مینسوتا که از سن پل حرکت کرده بودند. در راس این عده افسری بود که قبیله سیوکس بخوبی او را میشناختند. این فرمانده در عین حال سوداگری بزرگ هم بود و سرهنگ هنری سیبلی نام داشت.

 از 475.000 دلاری که به موجب قرار داد اول به سانتی ها وعده داده شده بود سیبلی رقمی معادل 145.000 دلار بعنوان طلب کمپانی پوست سازی و دباغی خود مطالبه میکرد و مدعی بود که سانتیها این مبلغ را از بابت مزد کارهای اضافی که کمپانی مزبور برای ایشان انجام داده است به او بدهکارند. از آنطرف سانتیها مدعی بودند که کمپانی پول پوستهائی را که خریده تمام و کمال نپرداخته است. معهذا عامل و نماینده امور سرخپوستان در مرکز بخش، یعنی "الکساندر رمسی" مطالبات سیبلی و نیز مطالبات سایر سوداگران را گواهی و تایید کرده بود بطوریکه در نتیجه، سانتیها از بابت زمینهای خود عملا چیزی دریافت نمی کردند (اکنون الکساندر رمسی فرماندار مینسوتا شده بود و هم او بود که سوداگر بزرگ یعنی سیبلی را به فرمانداری هنگ مینسوتا گماشته بود).

 صبح روز 23 اوت، قبیله سانتی به نوول اولم حمله بردند. در زیر اشعه آفتابی که بی امان میتابید، آرایش جنگی قوسی شکلی به خود گرفتند بصورت امواجی خروشان از جنگلها بیرون ریختند و از میان چمنزاران به پیشروی به سوی قصبه پرداختند. ساکنان نوول اولم آماده پذیرائی از ایشان بودند پس از حمله 19 اوت که بر اثر اشتباه چند جوان لافزن به شکست انجامیده بود سکنه آبادی سنگرهائی ساخته، اسلحه اضافی تدارک دیده و کمک نظامیان چریک شهرهای واقع در دره را برای خود تامین کرده بودند. وقتی سانتیها به نخستین خط مقدم مدافعان، واقع در فاصله تقریبا دو کیلومتری شهر رسیدند توده انبوه جنگجوان سانتی بصورت بادبزن باز شدند و ضمن اینکه برسرعت پیشروی خود افزودند برای ترساندن سفید پوستان فریادهای هراس انگیز جنگی کشیدند. مانکاتو فرمانده این حمله میخواست شهر را محاصره کند. تیراندازی از دو سو انبوه و سریع بود لکن چون سکنه آبادی در خانه های خود سنگر گرفته بودند و از سوراخ روزنه ها و پنجره ها تیراندازی میکردند حمله و پیشروی سرخپوستان کند شد.

 در آغاز بعد از ظهر، سانتیها چند ساختمان را که در معرض باد بود آتش زدند به این امید که در پناه پرده ای از دود به پیشروی خود ادامه دهند. شصت جنگجوی سواره و پیاده به سنگری حمله ور شدند لکن بارانی از گلوله ایشان را پس نشاند. در همه جای شهر، در کوچه ها، خانه ها، ساختمانها و انبارهای کالا نبردی سخت و طولانی در گرفته بود. وقتی شب بر سر دست آمد سانتیها بی آنکه به پیروزی رسیده باشند عقب نشستند، فقط به 190 ساختمان آتش زده بودند که دود از آنها بر می خواست و صد نفری هم از مدافعان سرسخت نوول اولم را کشته بودند. سه روز بعد ستون طلایه هنگ سیبلی به دژ ریجلی رسیدند و سانتیها شروع به عقب نشینی از دره مینسوتا به بالا کردند.

 ایشان بیش از دویست اسیر گرفته بودند که اغلب زنان و کودکان سفید پوست بودند وعده زیادی نیز دورگه بودند که می گفتند با سفید پوستان ساخته و به ایشان یاری کرده اند. زاغچه پس از آنکه یک قریه موقتی در شصت کیلومتری مرکز اصلی بخش ساخت شروع به مذاکره با روسای دیگر سیوکس در آن منطقه کرد تا مگر یاری و پشتیبانی ایشان را نسبت به خود جلب کند، لکن در این راه توفیقی نیافت. یکی از دلایل عدم تمایل ایشان به همراهی با زاغچه این بود که او در تلاش خود برای بیرون راندن سربازان از دژ ریجلی با شکست مواجه شده بود. دلیل دیگرشان حمله به مهاجر نشینان سفید پوست شمال رودخانه مینسوتا و کشتار بیجهت آنان بود که به دست گروهی از جوانان غارتگر و بی انضباط قبیله در موقعی صورت گرفته بود که زاغه دژ را در محاصره داشت. در آن حمله صدها مهاجر سفید پوست ناغافل و بی دفاع موفق به فرار شده و به آبادیهای بعضی از قبایل سیوکس پناه برده بودند که اینک زاغچه امید داشت با ایشان عقد اتحاد ببندد. هر چند زاغچه نسبت به کسانی که به مهاجر نشینان بیدفاع حمله میکردند احساس نفرت و تحقیر میکرد لکن میدانست که تصمیم خودش به درگیر شدن با سفید پوستان علت واقعی اعمال وحشیانه ای بوده که از آن جوانان غارتگر بی انضباط سر زده است. اما دیگر برای بازگشت به عقب خیلی دیر شده بود.

 جنگ با سربازان، مادام که جنگجوئی برای نبرد وجود میداشت، ادامه پیدا میکرد. در روز اول سپتامبر، زاغچه تصمیم گرفت برای ارزیابی نیروی نظامی سوداگر بزرگ یعنی سیبلی، دست به عملیات شناسائی در پائین دست رودخانه بزند. قبیله سانتی به دو گروه یا واحد شناسائی تقسیم شدند. زاغچه در راس یکصد و ده جنگجو ساحل شمالی رود مینسوتا را در پیش گرفت و حال آنکه عقاب بزرگ و مانکاتو با نیروی بیشتری در ساحل جنوبی به گشت پرداختند. نقشه زاغچه این بود که حتی المقدور از رو به رو شدن با سربازان اجتناب کند و به همین جهت خطوط دشمن را دور زد تا هم ایشان را از عقب غافلگیر کند و هم بکوشد تا مگر یک قطار حامل خوارو بار ارتش را غارت کند.

 برای اینکار، قوس بزرگی به طرف شمال زد و جنگجویان خود را که طی دو هفته قبل در برابر حملات غارتگران مقاومت کرده بودند به صورت توده های کوچک و متعدد به مواضع دشمن نزدیک نمود. وسوسه تنی چند از جنگجویان برای غارت چند آبادی کوچک نفاق در میان جنگجویان زاغچه انداخت. در روز دوم شناسائی یکی از روسای جوان یک شورای جنگی تشکیل داد و پیشنهاد کرد که به آبادیها حمله کنند و آنجاها را غارت نمایند. زاغچه با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت که دشمن ایشان در حال حاضر سربازان هستند نه مهاجر نشینان سفید پوست و لذا فقط باید با سربازان بجنگند. در پایان جلسه شورا هفتاد و پنج جنگجو برای غارت دهات به دنبال آن رئیس جوان رفتند و برای زاغچه فقط سی و پنج نفر باقی ماند.

 فردای آنروز، واحد کوچک زاغچه برحسب اتفاق به گروهانی مرکب از هفتاد و پنج سرباز برخورد. صدای تیراندازی، جنگجویان سر به هوای سانتی را که به دنبال رئیس جوان رفته بودند به کمک زاغچه باز گرداند. در این نبرد تن به تن سربازان از سرنیزه های خود استفاده کردند با این وصف قبل از اینکه ناگهان تصمیم به عقب نشینی بگیرند و به سمت "هاچینسون" بگریزند سانتیها شش تن از ایشان را کشتند و پانزده نفر را مجروح نمودند.

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 09/01/88

                                                                                                         نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.