نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 3  ( قسمت چهارم )

 

 

دو روز بعد از این واقعه، سانتیها دامنه گشت و شناسائی خود را تا به حوالی هاچینسون و "فورست سیتی" کشاندند اما سربازان در سنگرهای خود ماندند و تکان نخوردند. روز پنجم سپتامبر، قاصدان خبر آوردند که در چند کیلومتری همانجا، در قسمت جنوب غربی، جنگی در گرفته است. عقاب بزرگ و مانکاتو سربازان سوداگر بزرگ را در محلی به نام "بیرک کولی" به دام انداخته بودند. در شب قبل از نبرد بیرک کولی عقاب بزرگ و مانکاتو اردوگاه نظامیان را محاصره کرده بودند تا نگذارند حتی یک نفر سالم بدر رود.

 بعدها عقاب بزرگ چنین تعریف کرد: جنگ درست در سپیده دم آغاز شد و تمام مدت آن روز و شب و تا پاسی از صبح روز بعد هم ادامه یافت. هر دو طرف با سرسختی تمام میجنگیدند. نقشه سوق الجیشی سفید پوستان سبب شد که سرخپوستان تلفات زیادی بدهند. از این طرف، حیله های جنگی سرخپوستان نیز کاری کرد که تلفات سفید پوستان کمتر از ایشان نشد. طرفهای عصر، مردان ما بر اثر کندی نبرد و سرسختی سفید پوستان کم کم علائم نارضائی از خود نشان دادند و فورا این دستور در خطوط جنگجویان پخش شد که خود را برای حمله نهائی به اردوگاه سربازان آماده کنند.

 مانکاتوی دلاور مشتاق بود که از همان ساعت اولیه صبح دست به حمله بزنند...... درست در همان لحظه که ما دست به حمله زدیم خبر رسید که عده زیادی سرباز سواره از سمت مشرق می آیند و به سمت دژ ریجلی در حرکتند. این خبر ما را جهش باز داشت و هیجانی در همه پدید آورد. مانکاتو فورا عده ای عده ای از جنگجویان زبده را از دره بیرون کشید تا به مقابله آن سربازان برود و به ایشان دستور داد که حرکات عجیب و غریب بکنند و اسلحه های خود را تکان بدهند و به سرخپوستان مانده در دره هم دستور داد که هر چه میتوانند سر و صدا راه بیندازند. بالاخره سفید پوستان تا حدود سه کیلو متر عقب نشینی کردند و سپس توقف نمودند و به کندن سنگر پرداختند.

 مانکاتو با سی نفر از جنگجویان خود ایشان را تعقیب کرد و به آنان دستور داد که کمین کنند و مراقب دشمن باشند، سپس خود به نزد بقیه برگشت و جنگ را از سر گرفت. سرخپوستان از حیله های جنگی خود شادی میکردند و همه خشنود بودند از اینکه توانسته اند با عده قلیلی جنگجو سربازان سفید پوست را دست بیندازند و حال آنکه ایشان به آسانی میتوانستند سرخپوستان را به فرار وادارند. فردای آن روز، صبح ژنرال سیبلی با نیروی کمکی به اردوگاه رسید تا ما را از موضع خود بیرون براند. ما شتابی به رفتن نداشتیم. بعضی از جنگجویان ما تصمیم داشتند آنقدر صبر کنند تا در آن لحظه که سربازان سیبلی و سربازان اردوگاه با هم گرم سلام و تعارف میشوند و ژنرال براسب سوار میشود، ایشان را به گلوله ببندند. مردان ما که در چمنزار مستقر بودند به سمت مغرب و رو به دره بازگشتند. هیچکس ایشان را تعقیب نکرد. در آن لحظه که ما زمین را ترک میکردیم سفید پوستان به روی ما آتش گشودند ولی اندک صدمه ای به ما نرسید و به قول معروف هیاهوی بسیار برای هیچ بود.

 ما بار دیگر از رودخانه گذشتیم تا به اردوگاه اصلی خود در آن آبادی قدیمی بازگردیم، سپس به سمت یلومدیسون و دهانه رود چیپوا بالا رفتیم و در آنجا بود که زاغچه به ما ملحق شد....... طبق آخرین اخبار، بار دیگر سیبلی با سربازان خود به تعقیب ما پرداخته بود. پیامی هم خطاب به زاغچه بجا گذاشته بود که مردان ما آن را بر نوک چوبی یافتند و چوب را در میدان جنگ بیرک کولی به زمین فرو کرده بودند..... پیام مختصر بود و آن را با احتیاط تمام تنظیم کرده بودند بدین مضمون: اگر زاغچه پیشنهادی دارد آن را به وسیله یک پیک دو رگه به اطلاع من برساند. پیک او چه در داخل اردوگاه و چه در خارج از آن تحت حمایت ما خواهد بود.

 فرمانده نظامی، سرهنگ هنری سیبلی مسلما زاغچه هیچ اعتمادی به این مرد که با فریب و نیرنگ، بیشتر طلب تضمین شده به وسیله قرار داد سانتیها را، بالا کشیده بود نداشت.، معهذا تصمیم گرفت که جوابی برای او بفرستد. با خود میگفت که شاید سوداگر بزرگ، در پادگان دور دست خویش در "وایت راک" (سن پل) دستی از دور برآتش دارد و نمی داند که سانتیها به چه جهت وارد جنگ شده اند. زاغچه این آرزو را هم داشت که ایکاش فرماندار "رمسی" نیز از علل عصیان ایشان آگاه میبود، چه، عده زیادی از سانتیهای بیطرف از سخنان رمسی که در حضور سکنه مینسوتا بر زبان رانده بود به وحشت افتاده بودند. رمسی گفته بود: طوایف سیوکس باید یا نابود شوند یا برای همیشه از مرزهای ولایت بیرون رانده شوند.

 باری، پیام زاغچه که در 7 سپتامبر برای سیبلی فرستاده شد به شرح ذیل بود: میپرسید به چه دلیل ما با شما وارد جنگ شده ایم اینک به شما میگویم. علت آن رفتار سرگرد گالبریث است. ما با فرماندار قرار دادی امضا کرده ایم و حق خود را میخواهیم. بچه های ما دارند از گرسنگی میمیرند و ما نمیتوانیم حقی را که قانونا به ما تعلق میگیرد دریافت کنیم. در درجه اول رفتار سوداگران است که همه کارها را خراب کرده است. آقای "ی. ج. مایریک" به سرخپوستان گفته بود که یا علف بخورند یا گه خودشان را. بعد از او اقای فوربس. با سیوکسهای پائین دست رودخانه به طرز اهانت آمیزی رفتار کرده و به ایشان گفته بود شماآدم نیستید. پس از آن "رابرتس" و رفقایش هر چه از دستشان برآمد کردند تا پولهای ما را بالا بکشند. اگر چند جوان کله خر با سفید پوستان بدرفتاری کرده اند عذرشان مسموع است چون خود من هم مثل ایشان به جان آمده ام و مثل ایشان رفتار میکنم تمام این مطالب را به اطلاع فرماندار رمسی برسانید. من عده زیادی اسیر سفید پوست از زن و بچه در اختیار دارم..... خواهش میکنم به وسیله همین نامه جوابی به من بدهید.

 و اینک جواب سیبلی: زاغچه شما عده زیادی از کسان ما را بی آنکه دلایل لازم و کافی داشته باشید کشته اید. اسیران را با افراشتن پرچم سفید به من پس بدهید، آنوقت من با شخص خودت مذاکره خواهم کرد.

 زاغچه هیچ قصد استرداد اسیران را نداشت و میگفت تا وقتی سوداگر بزرگ رسما اعلام نکرده است که فرمان رمسی فرماندار مینسوتا دایر بر نابودی یا تبعید سانتیها را به اجرا نخواهد گذاشت، هیچکس را تحویل نخواهد داد. او میخواست از اسیران به عنوان گروگان جهت مذاکره استفاده کند. معهذا در شوراهای متعددی که از روسای طوایف مختلف تشکیل شد اختلافات زیادی درباره نحوه عمل قبل از رسیدن لشگر سیبلی به "یلو مدیسین" بروز کرد. "پل مازا کوتمان" عضو طایفه "سیستون" مقیم بخش اصلی، زاغچه را سرزنش کرد از اینکه جنگ را شروع کرده است و به او گفت: همه این اسیران سفید پوست را به من بسپار تا من ایشان را به دوستانشان تحویل دهم..... و دست از جنگ بردار. هرگز کسی که به سفید پوستان اعلان جنگ داده طرفی نبسته و نتوانسته است دو روز متوالی در یک جا بماند. این کار همیشه به فرار یا مرگ و یا قحطی انجامیده است.

 

 

 واباشا نیز که در نبردهای دژریجلی و نوول اولم شرکت کرده بود با افتتاح باب صلح ازطریق استرداد اسیران موافق بود، لکن داماد او، "ردا این یانکا" طرف زاغچه و اکثریت جنگجویان را گرفت و چنین استدلال کرد: من با ادامه جنگ موافق و با آزاد کردن اسیران مخالفم. به سفید پوستان اندک اعتمادی ندارم، چون هیچوقت به وعده های خود وفا نمیکنند، حتی اگر اسیران را آزاد کنیم. از زمانی که ما با ایشان معامله پیدا کرده ایم نمایندگانشان و سوداگرانشان همیشه از حق ما دزدیده و سرمان کلاه گذاشته اند. ملت ما رنج و مصیبت بسیار از دست ایشان کشیده است. بعضی تیرباران شده، برخی به دار آویخته شده و عده ای نیز که مورد تعقیب ایشان بوده اند گذارشان به روی یخها افتاده و غرق شده اند. جمع کثیری هم در زندانهای ایشان از گرسنگی مرده اند. تا قبل از ماجرای بازگشتن آن چهار جوان از "آکتن" و نقل کارهای بچگانه ای که کرده بودند بهیچ وجه قصد ما این نبود که سفید پوستان را بکشیم. عمل آن احمقها انگیزه عصیان و هیجانی شد که به جنگجویان جوان ما دست داد و کشتارهای بعدی را موجب گردید. اگر معمرین قوم میتوانستند، جلو این خل بازیها را میگرفتند ولی متاسفانه ایشان از زمان امضای قراردادها به بعد نفوذی را که بر جوانها داشتند از دست داده اند. ولو ما حاضر باشیم از آنچه گذشته است اظهار تاسف و ندامت کنیم کار بسیار بیش از آن بیخ پیدا کرده است که بتوانیم علاجی بکنیم. ما محکوم هستیم و بنابراین تا میتوانیم از سفید پوستان بکشیم و بگذارید این اسیران هم با ما بمیرند .

 در 12 سپتامبر، زاغچه آخرین امید قطع جنگ را بی آنکه خون بیشتری ریخته شود به سوداگر بزرگ داد. وی در پیام خود به سیبلی اطمینان داد که با اسیران به نحو شایسته ای رفتار میشود. و به گفته افزود: من دوستانه از شما خواهش میکنم بگوئید به چه وسیله میتوانم صلح را برای ملت خود بدست بیاورم. در همان روز واباشا، پنهان از زاغچه، پیام محرمانه ای برای سیبلی فرستاد و در آن زاغچه را ملامت کرد که جنگ را شروع کرده است و مدعی شد که خود او (واباشا) دوست صمیمی ملت سفید پوست است. البته در آن پیام اشاره ای نکرد به اینکه چند هفته قبل در نبردهای دژ ریجلی و نوول اولم علیه او شرکت داشته، فقط گفت: مرا تهدید به قتل کرده بودند که اگر عملی برای کمک به سفید پوستان از من سربزند پوست از کله ام بکنند، لکن اگر شما اجازه بدهید که در جائی با هم ملاقات کنیم خودم و عده معدودی از دوستانم هر چند اسیری را که بتوانیم آزاد خواهیم کرد و آنان را با افراد خانواده خود به محلی که شما تعیین بفرمائید خواهیم آورد.

 سیبلی به هردو پیام بلافاصله جواب داد: زاغچه را سرزنش کرد که چرا نخواسته است اسیران را آزاد کند و گفت که این راه صحیحی برای حصول صلح نیست. لکن از پاسخ به تقاضای صلح آن رئیس جنگجو امتناع کرد. در عوض نامه مفصلی به واباشای خائن نوشت و درباره استفاده از پرچم سفید آشتی جهت آزاد کردن اسیران دستورهای صریحی به او داد: من از پذیرفتن همه کسانی که دوست واقعی سفیدپوستان هستند با هرچند اسیری که بتوانند آزاد کنند خوشحال خواهم شد. من آنقدر نیرومند هستم که بتوانم تمام کسانی را که با نقشه من مخالفت میکنند خرد کنم و کسانی را که دست به خون بیگناهان آلوده اند به کیفر برسانم. زاغچه با دریافت پاسخ سرد سوداگر بزرگ به تقاضای صادقاه خود فهمید که بجز از طریق تسلیم وهن آمیز هیچگونه امیدی به صلح وجود ندارد. اگر شکست دادن سربازان برای افراد قبیله سانتی سیوکس ممکن نمیشد دیگر راهی بجز انتخاب بین مرگ و تبعید برای ایشان باقی نمی ماند.

 در 22 سپتامبر گروههای شناسائی خبر دادند که سربازان سیبلی اردوگاه خود را در "وودلیک" برقرار کرده اند. زاغچه تصمیم گرفت پیش از اینکه به یلومدیسن برسند به ایشان حمله کند. عقاب بزرگ در این باره چنین نقل کرده است: همه روسای قوم و نیز همه جنگجویان زبده ما حاضر بودند. ما احساس میکردیم جنگی که آماده اقدام به آن میشدیم سرنوشت کار را تعیین میکند. سانتیها به همان نحو که در بیرک کولی عمل کرده بودند مخفیانه کمین کردند. ما همه صدای خنده و آواز سربازان را میشنیدیم. وقتی همه مقدمات کار آماده شد، زاغچه و چند تن دیگر از روسای قوم و خود من به بالای تپه غربی خزیدیم تا بهتر مراقب اطراف باشیم و علامت حمله بدهیم.... روز برآمد و حادثه غیر مترقبه ای نقشه های ما را برهم زد. به دلیلی که معلوم نیست سیبلی آنطور که ما امیدوار بودیم زود بیرون نیامد. مردان ما روی زمین دراز کشیده و خوب استتار کرده بودند و با صبر و حوصله منتظر صدور علامت بودند. بعضیها توی دره و در نزدیکی محوطه اردوگاه سربازان دراز کشیده بودند لکن سفید پوستان هیچ حدس نمیزدند و من هم فکر نمیکنم آنها کمترین شانسی در پیدا کردن کمینگاه های ما داشتند. مدت مدیدی از طلوع خورشید گذشته بود. بالاخره چهار یا پنج درشکه حامل سرباز از اردوگاه به راه افتادند. بعد ها فهمیدیم این سربازان بی آنکه دستوری به ایشان داده شده باشد برای کندن سیب زمینی به هشت کیلومتر دورتر، نزدیک دفتر نمایندگی میرفتند.

 درشکه ها به چمنزاران یعنی درست به آنجا که بعضی از مردان ما کمین کرده بودند نزدیک میشدند. دو سه تا از درشکه ها از راه راست منحرف شدند و من با خود گفتم که اگرآنها همان راه خود را دنبال کرده بودند از روی تن مردان ما که در لای علفها پنهان بودند میگذشتند. بالاخره آنقدر نزدیک شدند که مردان ما ناگزیر بلند شدند وآتش کردند. همین پیشامد آتش جنگ را روشن کرد لکن متاسفانه نه بطرزی که ما نقشه کشیده بودیم. زاغچه از ماجرا با خبر شد و بسیار افسوس خورد..... سرخپوستانی که در جنگ درگیر شده بودند مانند شیر میجنگیدند ولی بقیه چون خیلی دور بودند نتوانستند شرکت کنند و حتی یک تیر هم خالی نکردند. جنگجویانی که در داخل دره دراز کشیده بودند و آنها که رابط بین این عده و جنگجویان سر جاده بودند عنصر اصلی مبارزان ما را تشکیل میدادند. ما که بالای تپه بودیم سعی خودمان را کردیم ولی خیلی زود از موضع خود رانده شدیم.

 مانکاتو در این هنگامه کشته شد و ما با مرگ او یکی از بهترین و شجاع ترین روسای خود را از دست دادیم. او با گلوله توپ کشته شد و گلوله از فاصله ای چنان نزدیک آتش شده بود که او حتی فرصت ترسیدن هم پیدا نکرد. گلوله موقعی که روی زمین دراز کشیده بود به پشتش اصابت کرد. سربازان جنگجویان ما را با سرنیزه از دره راندن وهمین خود به جنگ خاتمه داد. ما با بی نظمی تمام عقب نشستیم هرچند سفیدپوستان کمترین تلاشی برای تعقیب ما نکردند و گرچه عقب نشینی ما از میان چمنزارهای وسیعی بود، سربازان سوار به شکار ما نپرداختند. چهارده یا پانزده تن از ما کشته و عده زیادی زخمی شده بودند. بعضی از زخمیان که زخمشان سخت بود بعدها از پا درآمدند ولی من نمیدانم تعدادشان چند تن بود. مردگان را در میدان جنگ بجا گذاشتیم و زخمیان را با خود بردیم. سفید پوستان به قراری که بعدها شنیدم پوست سر مرده ها را کنده اند. (براثر چنین عمل زشتی که از سربازها سرزده بود سیبلی بعدا چنین اعمالی را ممنوع کرده و گفته بود: با جسد مردگان، حتی جسد دشمن وحشی نباید از طرف مسیحیان متمدن عمل ناشایسته ای انجام بگیرد).

 

 

 آنشب در اردوی سانتیها واقع در بیست کیلومتری یلومدیسین روسای قوم آخرین شورای خود را تشکیل دادند. اکنون اغلب ایشان مطمئن شده بودند که سوداگر بزرگ نیرومندتر از آن است که بتوانند در برابرش مقاومت کنند. دیگر برای سیوکسهای جنگل نشین راهی جز این نمانده بود که یا تسلیم شوند یا بگریزند و به پسر عموهای خود یعنی سیوکهای مرغزار نشین داکوتا ملحق گردند. آنها که در نبرد شرکت نکرده بودند تصمیم به تسلیم گرفتند به امید اینکه آزادی اسیران سفیدپوست دوستی سوداگر بزرگ را برای همیشه نصیب ایشان خواهد کرد. واباشا به این گروه پیوست و دامادش "ردا این یانکا" را نیز متقاعد ساخت که با او باشد. در آخرین دقیقه، عقاب بزرگ نیز تصمیم به ماندن گرفت. گروهی از دورگه ها به او اطمینان دادند که اگر تسلیم شود بجز مدت کوتاهی به عنوان اسیر جنگی نگاهش نخواهند داشت اما مقدر بود که او از این تصمیم خود سخت پشیمان شود.

 فردای آن روز صبح، زاغچه که سخت از شکست خود سرخورده بود و رنج گذشت شصت سال عمر را بر خود حس میکرد برای آخرین بار خطاب به جنگجویان قبیله چنین گفت: من شرم دارم از اینکه نام سیوکس بر خود گذاشته ام. دیروز هفتصد تن از بهترین جنگجویان ما مغلوب سفیدپوستان شدند. حال بهترین کار این است که همه فرار کنیم و مثل گاوان وحشی و گرگها در کوه و بیابان پراکنده شویم. راستش را بخواهید، سفیدپوستان نه تنها تجهیزات و سلاح هائی بهتر از ما داشتند بلکه مقدار آن هم بسیار زیاد بود.

 معهذا این خود دلیل کافی برای توجیه شکست ما نیست زیرا در صفوف ما سلحشوران بیباکی ازقبیله سیوکس هستند و حال آنکه سفید پوستان بچه ننه هائی هستند ترسو و ضعیف مثل زن. من نمیتوانم دلیل شکست شرم آور خودمان را بفهمم. این قطعا باید کار خائنی باشد. آنگاه، زاغچه و شاکوپی و بطری سحر آمیز به هواداران خود دستور دادند تا چادرها را بخوابانند. سپس اموال و آذوقه ای را که داشتند بار چند دلیجان که از بخش روبوده بودند کردند و زنان وکودکان را نیز در آنها سوار کردند و کاروان به سمت مغرب به راه افتاد. ماه زیزانی (سپتامبر) به پایان خود نزدیک می شد و چیزی به آمدن ماههای سرد نمانده بود.

 

                                                                               نوشته شده در تاریخ : 09/01/88

                                                                                                          نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.