نظرات و پیشنهادات درباره ما معرفی کتاب تاریخچه جاسوسی لغات سرخپوستی تاریخ سرخپوستان جنگ جهانی دوم جنگ جهانی اول صفحه اصلی  


 
فصل 1  
فصل 2  
فصل 3  
فصل 4  
فصل 5  
فصل 6  
فصل 7  
فصل 8  
فصل 9  
فصل 10  
فصل 11  
فصل 12  
فصل 13  
فصل 14  
فصل 15  
فصل 16  
فصل 17  
فصل 18  
فصل 19  

 
 

فصل 3  ( قسمت پنجم )

 

هنری سیبلی

 

 در 26 سپتامبر، با کمک "واباشا" و "پل مازاکوتمان" که پرچم سفید برافراشته بودند، سیبلی وارد اردوگاه سانتیها شد و آزادی فوری اسیران را خواست. یکصد و هفت اسیر سفید پوست و یکصد و شصت و دو اسیر دورگه آزاد شدند و تحت حفاظت دقیق سربازان قرار گرفتند. طی شورائی که بعد تشکیل شد، سیبلی اعلام کرد که سانتیها باید همگی خویشتن را اسیر جنگی بدانند تا او مقصرین را در میان ایشان بیابد و به دار مجازات بیاویزد. رؤسائی که خود را مدافع صلح معرفی کرده بودند به این حکم سخت اعتراض کردند و احساسات دوستانه خود نسبت به سفید پوستان را به رخ کشیدند.

 مثلا "پل مازاکوتمان" بانگ برداشت و گفت: من هم مانند بچه های شما تربیت شده ام و مابین شما رشد و نمو کرده ام و اکنون نیز همانگونه دست شما را میگیرم که فرزندی دست پدرش را میگیرد.... من همیشه سفید پوستان را دوست خود دانسته ام و خویشتن را رهین احساس و محبت ایشان میدانم...

 سیبلی تنها جوابی که به این حرفها داد این بود که امر کرد که یک حلقه از توپچیان با توپهای خود دور اردوگاه را محاصره کنند. سپس قاصدانی از مردان دورگه فرستاد تا به همه سانتیهای مقیم دره مینسوتا اخطار کنند که همگی بیایند و در اردوگاه پناهندگان (نامی که خود سیبلی به آن محل داده بود) به عنوان اسیر جنگی بمانند. کسانی که به رضای خاطر تسلیم نشوند و خود را تحویل ندهند اسیر یا کشته خواهند شد. در اوقاتی که افراد قبیله سانتی را مثل چهارپایان جرگه میکردند و در هم میچپاندند و خلع سلاحشان میکردند، سربازان مقدار زیادی درخت بریدند و با تیرهای چوبی کلبه وسیعی ساختند.

 مصرفی که برای این کلبه چوبی در نظر گرفته شده بود بزودی معلوم گردید: بیشتر مردان سرخپوست ­– در حدود ششصد تن از دو هزار اسیر - دو به دو به زنجیر کشیده شدند و در آنجا محبوس گردیدند. در ضمن، سیبلی پنج تن از افسران را تعیین کرد تا دادگاهی نظامی (صحرائی) تشکیل دهند و همه سانتیهای مظنون به شرکت در شورش را محاکمه نمایند. و چون سرخپوستان از حقوق مدنی برخوردار نبودند لازم ندانست که وکیل مدافعی برای ایشان تعیین کند. نخستین متهمی که به پای میز محاکمه آورده شد دورگه سیاه پوستی بود به اسم "گودفری" که زنی از طایفه واباشا گرفته بود و چهار سال بود که در منطقه نمایندگی فرعی بخش سکونت داشت. شهود واقعه سه زن سفید پوست بودند که به دست سرخپوستان اسیر شده بودند. هیچ یک از آن سه زن او را متهم به تجاوز به ناموس زنی نکردند و نگفتند که او را در حین آدمکشی دیده اند، فقط ادعا کردند که شنیده اند گودفری لاف زنان گفته است در نول اولم هفت مرد سفید را کشته است.

 به استناد همین گواهی، دادگاه نظامی گودفری را آدمکش دانست و او را به مرگ محکوم کرد. وقتی گودفری بعدها فهمید که دادگاه نظامی اختیار دارد مجازات اعدام او را تبدیل به حبس کند مشروط براینکه او سانتیهای خطا کار شریک در حملات را معرفی کند، پذیرفت و شاهد صادق جریان محاکمات گردید. از آن پس، دادرسی با نظم ترتیب و به قرار هر چهل تن در یک روز ادامه یافت و متهمان همه به زندان یا مرگ محکوم شدند.

 در روز 5 نوامبر دادرسی خاتمه یافت: سیصد و سه سانتی به مرگ محکوم و شانزده نفر به حبسهای طویل المدت محکوم شده بودند. مسئولیت کشتار آن همه آدم، ولو شیاطینی به صورت آدم می بودند بسیار سنگین تر از آن بود که یک نفر به تنهائی آن را به گردن بگیرد. این بود که سوداگر بزرگ، سیبلی کوشید آن مسئولیت را با دیگری تقسیم کند و برای این کار اجرای حکم را منوط به تصویب مقام بالاتری که ژنرال "جان پوپ" فرمانه کل لشگر شمال غرب بود، نمود.

 

ژنرال جان پوپ فرمانده کل لشگر شمال غرب آمریکا

 

 ژنرال نیز تصمیم نهائی را به تصویب شخص رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا یعنی آبراهام لینکلن محول کرد و در این باره به رمسی فرماندار مینسوتا چنین گفت: محکومان سیوکس اعدام خواهند شد مگر اینکه رئیس جمهور دستوری برخلاف آن صادر کند. لیکن من مطمئنم که معزی الیه مخالفتی نخواهد کرد.

 

آبراهام لینکلن

 

 آبراهام لینکلن که مرد شریف و با وجدانی بود خواست تا گزارش جامع و مبسوطی از اتهامات به او داده شود و تاکید کرد که اگر در گزارش، خطاکارترین و متنفذترین متهمان، صریح و روشن و با ذکر مسند و مستدل، موارد اتهام تعیین نشده باشد، فورا تحقیق دقیق و بیغرضانه ای در مورد کلیه این نکات انجام گیرد و نتیجه به اطلاع او برسد. وقتی گزارش جریان محاکمات به عرض رسید، رئیس جمهور دو تن از وکلای مدافع را تعیین و مامور کرد تا پروند ه ها را دقیقا بررسی کنند و کسانی را که آدم کشته اند با کسانی که فقط در جنگ شرکت کرده اند از هم متمایز سازند. امتناع لینکلن از صدور اجازه اعدام فوری سیصد و سه نفر سانتی محکوم به مرگ، ژنرال پوپ و رمسی فرماندار مینسوتا را سخت خشمگین ساخت.

 پوپ اعتراض کرد و نوشت: جنایتکاران محکوم به مرگ بایستی فورا و بدون استثنا برای عبرت دیگران اعدام میشدند... بشریت اقتضا دارد که دولت در این کار جبهه ای جدی بگیرد و در اجرای عدالت تاخیر روا ندارد.

 رمسی نیز به نوبه خود از رئیس جمهور درخواست کرد که اجازه و امر فرمایند سیصد و سه محکوم سانتی فورا اعدام شوند، ورئیس جمهور را برحذر داشت از اینکه مبادا در اجرای عدالت درنگ شود و گرنه سکنه مینسوتا خودشان انتقام خود را خواهند گرفت.

 

الکسندر رمسی فرماندار مینسوتا

 

 در ایامی که رئیس جمهور لینکلن در کار مطالعه گزارشها بود سیبلی محکومین را از محلی که بودند به اردوگاه زندانیان "بوکل سود" واقع بر ساحل رودخانه مینسوتا منتقل کرد. در آن لحظه که سرخپوستان زندانی تحت الحفظ از نزدیکی نول اولم عبور میکردند سکنه شهر که در میان ایشان عده زیادی زن بودند در صدد بر آمدند شخصا از زندانیان انتقام بگیرند، این بود که با چنگک و ظرفهای آب جوش و سنگ و چوب حمله ور شدند و پیش از اینکه سربازان بتوانند زندانیان را از شهر دور کنند پانزده نفر را مجروح ساختند. یکی از آن پانزده نفر چانه اش بکلی خرد شده بود. بار دیگر در شب چهارم دسامبر، گروهی از سکنه، اردوگاه زندانیان را محاصره کردند و می خواستند سرخپوستان را لینچ کنند. سربازان توانستند جمعیت را متفرق سازند و فردای آن شب سرخپوستان را به زندان دژ مانندی نزدیک شهر مانکاتو منتقل کردند. در این ضمن سیبلی تصمیم گرفته بود هزار و هفتصد زندانی باقی مانده را که اغلب زن و بچه بودند به عنوان اسیر جنگی نگاه دارد و حال آنکه هیچکدام از آنان اتهام جنایت و غارت نداشتند و تنها جرمشان این بود که سرخپوست به دنیا آمده بودند.

 سیبلی دستور داد تا ایشان را به دژ اسنلینگ منتقل کردند. این عده نیز در راه مورد حمله و آزار سفیدپوستان خشمگین قرار گرفتند. بسیاری از ایشان سنگسار شدند و ضربات چوب و چماق خوردند. بچه ای از آغوش مادرش ربوده شد و تا پای مرگ کتک خورد. در دژ اسنلینگ آن کاروان دراز زندانی را در محوطه تنگی واقع بر زمین پست و نمناک محصور ساختند. در آن محوطه محصور و زیر نظر سربازان، آخرین بازماندگان سیوکسهای جنگل نشین که زمانی محشون از غرور و مناعت نفس بودند در پناهگاه کثیف و مرطوبی با بی غذائی و بد غذائی مسکن کرده بودند و به انتظار سرنوشت نامعلوم خود روز شماری میکردند.

 در روز 9 دسامبر، رئیس جمهور لینکلن به سیبلی ابلاغ کرد که باید سی و نه نفر از سیصدو سه نفر زندانی محکوم سانتی را اعدام کند و در باره بقیه نوشت: محکومان دیگر را تا دستور مجددی که تکلیف ایشان را معلوم خواهد نمود در زندان نگه دارید. بدیهی است که کمال مراقبت را بعمل خواهید آورد که هیچکس فرار نکند و هیچکس مورد تعدی و تجاوزغیرقانونی واقع نگیرد.

 تاریخ اعدام برای روز 26 دسامبر تعیین شد و آن ماهی است که گوزنها شاخ می اندازند (به تقویم سرخپوستی). آن روز صبح، شهر مانکاتو پر از افرادی شد که یا تشنه انتقام بودند یا حس کنجکاوی شدیدی داشتند. یک هنگ سرباز به شهر آوردند تا نظم را حفظ کنند. در آخرین دقیقه یکی از سرخپوستان آگاه شد که اعدام او را به تاخیر انداخته اند. نزدیک ساعت 10، تعداد سی وهشت محکوم دیگر را از زندان به پای چوبه دار آوردند. همه با هم سرود مرگ سیوکس ها را میخواندند تا اینکه سربازان سر و صورت ایشان را با پارچه سفیدی پوشاندند و طناب به گردنشان انداختند. با علامت افسر فرمانده طنابها را بالا کشیدند و سی و هشت سانتی سیوکس بیجان بین زمین و آسمان معلق ماندند. بدون دخالت آبراهام لینکلن تعداد به دار آویختگان سیصدو سه نفر میشد لکن با وجود این تقلیل فوق العاده، باز به قول یکی از تماشاگران خوشحال ولاف زن صحنه، این بزرگترین اعدام دسته جمعی بوده که در آمریکا اتفاق افتاده است.

 چند ساعت بعد، ماموران دولتی متوجه شدند که دو نفر از اعدام شدگان نامشان در فهرست تنظیمی لینکلن نبوده است، معهذا یک کلمه از این واقعه ننگین به بیرون درز نکرد و نه سال بعد بود که موضوع علنی شد. یکی از مسئولان واقعه چنین گفت: جای تاسف است اگر اشتباهی روی داده است. من مطمئنم که سوء نیتی در بین نبوده است. یکی از آن اعدام شدگان اشتباهی که بی گناهی او بعدها ثابت شد، جان زن سفیدپوستی را در جریان حمله نجات داده بود. بسیاری دیگر از آنان که در آن روز اعدام شدند تا آخرین لحظه فریاد بیگناهی خود را به گوش می رساندند. یکی از ایشان "ردا این یانکا" بود او از همان ابتدا کوشیده بود که از وقوع جنگ جلوگیری کند و بعدها به زاغچه ملحق شده بود.

 وقتی زاغچه و هوادارانش به طرف داکوتا رفتند واباشا داماد خود ردا این یانکا را مطمئن ساخته بود که به صلاحش است بماند و همراه شورشیان نرود. بیچاره ردا این یانکا چندی قبل از اعدامش این نامه را برای رئیس و پدر زن خود به رسم وداع نوشته بود: واباشا تو مرا فریب دادی. تو به من گفتی که اگر توصیه ژنرال سیبلی را بپذیریم و خود را تسلیم سفید پوستان کنیم به خیر و صلاح ما خواهد بود. تو گفتی که به هیچ بیگناهی اهانت و آزار نخواهند کرد. من نه کسی را کشته ام و نه کسی را مجروح کرده ام، نه به هیچ سفید پوستی اهانت کرده ام و نه آزارم به کسی از نژاد سفید رسیده است. من در غارت اموال ایشان شرکت نداشته ام و با این وصف امروز مرا از کسانم جدا کرده اند تا اعدامم کنند. من تا چند روز دیگر باید بمیرم، حال آنکه مقصرین واقعی در زندان میمانند. زن من دختر توست و بچه های من نوه های تو. من آنها را به امید مراقبت و سرپرستی تو بجا میگذارم. مگذار که رنج و مرارت بکشند و وقتی بچه های من بزرگ شدند باید بدانند که پدرشان به این جهت مرده است که از اندرز رئیسش پیروی کرده است و به گناه خون هائی که ریخته شده در پیشگاه روح بزرگ جوابگو نیست. زن من و بچه های من برای من عزیزند مگذار که ایشان بخاطر من غصه بخورند. به آنان یادآور شو که مرد شجاع همیشه باید آماده مواجهه با مرگ باشد. من میدانم چگونه بمیرم، همانگونه که برازنده یک فرد داکوتائی است.

                                                                             دامادت، ردا این یانکا

 

 

                                                                              نوشته شده در تاریخ : 22/08/88

                                                                                                         نظر بدهید

 

 
 

قسمت اول  
قسمت دوم  
قسمت سوم  
قسمت چهارم  
قسمت پنجم  
قسمت ششم  

info@Special-History.com

استفاده از مطالب سایت تنها با ذکر منبع مجاز است و تمام حقوق این وب سایت متعلق به مؤلف می باشد.