|
آنها که از اعدام جان به در بردند محکوم
به حبس شدند. یکی از ایشان عقاب
بزرگ به اختیار اقرار کرده بود که در جنگها شرکت داشته است و گفته
بود اگر میدانستم که مرا به زندان میفرستند هرگز تسلیم نمیشدم. لیکن پس از سه سال زندان وقتی
می خواستند مرا آزاد کنند به ایشان گفتم اگر دلشان می خواهد می
توانند باز یک سال دیگر مرا نگاه دارند.
و براستی آنچه در دلم بود به زبان آوردم. گفتم من از طرز رفتاری که با
من داشته اید راضی نیستم. من با
ایمان و اعتقاد به عدالت شما تسلیم شما شدم چون عده زیادی از سفیدپوستان مرا می
شناختند و می دانستند که من آدمکش نیستم و در هیچ
کشتاری شرکت نکرده ام و اگر کسی را کشته و یا مجروح کرده ام در جنگ
شرافتمندانه بوده است. بسیاری
از محکومان دیگر نیز تاسف خوردند بر اینکه چرا با دیگر جنگجویان از
مینسوتا نگریخته اند.
در آن
زمان که سانتیها را اعدام میکردند، زاغچه و هوادارانش بر کنار
دریاچه شیطان که قرارگاه زمستانی بسیاری از قبایل سیوکس است اردو
زده بودند. زاغچه در فصل زمستان
کوشید تا روسا را برای عقد یک اتحاد تدافعی گرد آورد و به ایشان
اخطار کرد که اگر آماده برای جنگ نشوند اشغالگران همه شان را از
سرزمینهای خود بیرون خواهند راند.
اگر چه او نظر همراهی آنان را به خود
جلب کرد، لیکن عده بسیار کمی از سرخپوستان چمنزار نشین بودند که
در واقع وجود خطر را باور می کردند، چه می گفتند اگر سفید پوستان
داخل داکوتا شوند سرخپوستان باز قدری به طرف غرب پس خواهند نشست،
ولایت آنقدر وسیع است که همه عالم میتوانند در آن جا بگیرند. در فصل بهار، زاغچه، شاکوپی و بطری
سحر آمیز، افراد قبیله خود را به سمت شمال کانادا حرکت دادند. به دژ گاری (وینیپگ)
که رسیدند زاغچه کوشید تا نظر همراهی و
کمک مقامات انگلیسی را با قوم سانتی جلب کند.
وی در نخستین دیدار با مقامات انگلیسی
زیبا ترین جامه های خود را که یک کت مشکی یقه مخملی و فوطه ای از
پارچه آبی رنگ و مچ پیچهائی از پوست گوزن بود به تن کرد.
به انگلیسیان یادآور شد که پدر بزرگش در
جنگهای سابق انگلیسیان با آمریکائیان متحد انگلیسیان بوده و در
جنگ 1812 ، سانتیها یک توپ از
آمریکائیان گرفته و به انگلیسیها داده بودند.
انگلیسیان نیز به پاس این خدمت به
سانتیها قول داده بودند که هروقت سرخپوستان سانتی با مشکلی مواجه
شدند و احتیاج به کمک ایشان پیدا کردند، همان توپ را به آنان پس
خواهند داد و به آنان کمک خواهند کرد تا بتوانند از آن استفاده
کنند. حال در چنین روزی سانتیها
با مشکل مواجه شده اند و احتیاج به توپ و مهمات دارند.
اما آنچه زاغچه توانست از انگلیسیان
کانادائی بگیرد آذوقه و خواربار بود.
آنان گفتند که توپی ندارند تا به
سانتیها بدهند و مهماتی هم که به درد سلاح های ایشان بخورد،
ندارند.
در ماه تمشک پزان،
یعنی ژوئن 1863، زاغچه به این
فکر افتاد که اگر خود و خانواده اش ناگزیر شوند تبدیل به سرخپوستان
مرغزار نشین گردند، احتیاج به اسب خواهند داشت.
سفیدپوستانی که او را از سرزمین خود
بیرون رانده بودند، اسب داشتند.
بنابراین او به جای سرزمین خود بهتر است
اسبهای ایشان را بگیرد و برای این کار با خانواده کوچکی به مینسوتا
برخواهد گشت و هرچه بتواند اسب خواهد گرفت.
پسر شانزده ساله اش "ووینا پا"
بعد ها چنین نقل کرد:
پدر گفت که نمیتواند سفیدپوستان را
شکست بدهد ولی اسبهایشان را خواهد دزدید تا به بچه هایش بدهد و
بدین وسیله آنها بتوانند راحت تر زندگی کنند و سپس خود پی کار خود
خواهد رفت. و نیز پدر گفت که حس
میکند کم کم دارد پیر میشود و به این جهت دلش میخواهد که من همه
جا همراهش بروم و بقچه اش را بردارم.
او زنها و بچه های دیگرش را در ده گذاشت. شانزده مرد و یک زن از قبیله
با ما آمدند. ما هیچ اسب
نداشتیم، این بود که مجبور شدیم همه آن راه را تا ده برویم. در ماه زنبق سرخ به جنگل های بزرگی
رسیدند که همین چند سال قبل به سانتیها تعلق داشت ولی حالا تبدیل
به مزارع و دهات سفیدپوستان شده بود.
در بعد از ظهر روز 3
ژوئیه، زاغچه و وویناپا از چادر خود که
لای درختها پنهان بود بیرون آمدند و به حوالی قریه هاچینسون برای
چیدن تمشک رفتند. نزدیک غروب دو
مهاجر سفید پوست که از شکار گوزن بر می گشتند ایشان را دیدند. چون حکومت مینسوتا به تازگی
بیست و پنج دلار جایزه برای پوست کله یک سیوکس تعیین کرده بود
مهاجران سفید پوست بلافاصله به روی ایشان آتش گشودند.
یک گلوله به پهلوی زاغچه درست بالای
کمرش خورد.
ووینا پا حکایت می
کند: من و او هر دو تفنگهایمان
را روی زمین خوابانده بودیم.
پدر تفنگ مرا برداشت و تیراندازی کرد، و سپس تفنگ خودش را
برداشت و باز آتش کرد. گلوله به
چوب تفنگ خودش خورد و کمانه کرد و زیر شانه اش نشست، و همین گلوله
بود که او را کشت. به من گفت که
خواهد مرد و از من آب خواست.
هنوز جرعه ای از گلویش پائین نرفته بود که جان داد.
با همان تیر اول، من روی زمین دراز
کشیده بودم، به همین جهت، آنها قبل از مرگ پدرم مرا ندیدند. وویناپا به عجله چارقهای نو
پدرش را به پای او کرد تا وی را برای سفر به دیار ارواح (آخرت) آماده کند.
سپس به جسد لباس نو پوشاند و خود بطرف
چادر گریخت. آنجا به افراد
طایفه توصیه کرد که متفرق شوند و خود به دریاچه شیطان بازگشت.
باز خودش نقل میکند:
فقط شبها راه میرفتم و فشنگ برای شکار
نداشتم و چون بدین گونه از خوراکی محروم مانده بودم آنقدر نیرو در
بدن نداشتم که تند راه بروم. در
ده متروکی نزدیک "گروس پی یر"
برحسب تصادف فشنگی پیدا کردم و با آن
گرگی را کشتم. باز نقل میکند: قدری از گوشت آن گرگ را خوردم
و نیرو به تنم باز آمد. آن وقت
کناره دریاچه را گرفتم و بالا رفتم و رفتم تا روزی که مرا اسیر
کردند. ویناپا به دست سربازان
سوداگر بزرگ، سیبلی که در تابستان برای کشتن سیوکسها به کشور
داکوتا رسیده بودند، اسیر شد.
سربازان آن پسر بچه شانزده ساله را به مینسوتا بازگرداندند و او در
آنجا در دادگاهی نظامی محاکمه و محکوم به اعدام شد.
همانجا بود که فهمید کله پدرش و پوست آن
را خشک کرده و در "سن پل" به نمایش گذاشته اند.
حکومت مینسوتا به مهاجرانی که زاغچه را
کشته بودند جایزه موعود را به اضافه پاداش مخصوصی به مبلغ پانصد
دلار اعطا کرد. وقتی گزارش
محاکمه وویناپا به مقامات نظامی واشینگتن رسید آنان حکم را نقض
کردند و مجازات اعدام را به حبس تبدیل نمودند. (وویناپا چند سال بعد از آزاد شدن از
زندان نام خود را به تامس ویکمن تغییر داد و کشیش فرقه پرسبیتری شد
و نخستین انجمن جوانان مسیحی را در میان سیوکسها تاسیس کرد.) در خلال این اوقات، شاکوپی و بطری
سحرآمیز در کانادا پنهان شده بودند و خود را از دستبرد ساکنان
کینه توز مینسوتا در امان می پنداشتند.
معهذا در دسامبر 1863، یکی از افسران سوداگر بزرگ به نام
سرگرد "ادوین هچ"
در راس یک گروهان سوار از پادگان
مینسوتا به طرف "پمبینا"
نزدیک مرز کانادا به حرکت درآمد. از آنجا، هچ ستوانی را به آن سوی مرز، به دژ گاری فرستاد تا با آشنائی آمریکائی به اسم "جان مکنزی"
محرمانه ملاقات کند.
ستوان مزبور به کمک آن شخص و دو نفر
کانادائی موجبات دستگیری شاکوپی و بطری سحرآمیز را فراهم ساخت. در جریان دیداری دوستانه با آن
دو رئیس قبیله سانتی، آقایان شراب مخلوط با لودانوم (جوهر تریاک)
به ایشان تعارف کردند و چون به خواب
رفتند با کلروفرم بیهوششان کردند.
آنگاه دست و پایشان را بستند و هر دو را
سوار سورتمه ای کردند که سگها میکشیدند.
بدین گونه، ستوان با نقض کلیه قوانین
بین المللی، آنان را از مرز گذراند و در "پمبینا"
به سرگرد هچ تحویل داد.
چند ماه بعد، سیبلی صحنه دادرسی
تماشائی دیگری آراست که در جریان آن شاکوپی و بطری سحرآمیز به مرگ
محکوم شدند.
در باره حکم صادر
شده از دادگاه سن پل روزنامه "پیشتاز" در شب قبل از اعدام
محکومین چنین نوشت:
ما گمان نمی
کنیم که فردا با اعدام آن دو اسیر محکوم، بی عدالتی فاحشی صورت
بگیرد. معهذا اگر دلیل ملموس
تری دال بر مجرمیت ایشان ارائه میشد موضوع بییشتر قابل قبول بود.... ضمنا از حق نباید گذشت که
هیچ سفیدپوستی را در هیچ محکمه ای با چنین دلایل و شواهد مبهمی
محکوم به اعدام نمی کنند.
باری
پس از آنکه محکومان را به دار آویختند هیات مقننه مینسوتا هزار
دلار به جان مکنزی به پاس خدماتی که در این راه کرده بود پاداش داد. دوران خوش قبیله سانتی سیوکس
مینسوتا در شرف پایان بود. روسا
و جنگجویان قبیله اکثرا مرده یا در زندان بودند و یا در آن سوی
مرزهای کشور آواره می گشتند.
شورش سرخپوستان بهانه ای به دست مهاجران سفیدپوست داده بود تا آن
مقدار زمینی را هم که برای سانتیها باقی مانده بود تصاحب کنند. قراردادهائی که قبلا اعتبار
داشتند لغو گردیدند و به سرخپوستان بازمانده اطلاع دادند که به
سرزمین داکوتا منتقل خواهند شد.
حتی روسائی که با سفید پوستان همکاری کرده بودند ناگزیر به ترک
مینسوتا شدند. مهاجران سفید
پوست که حرص تصاحب زمینهای سرخپوستان را داشتند تنها یک ندا به
ایشان در می دادند و آن این بود:
مرگ یا تبعید.
و بجز این حرفی با آنان نداشتند.
نخستین کاروان سانتیهای تبعیدی مرکب
از هفتصد و هفتاد نفر در روز چهارم ماه می 1863
شهر سن پل را بر عرشه یک کشتی بخار ترک
گفت. ساکنان سفید پوست مینسوتا
تبعیدیان را تا کنار کشتی بدرقه کردند در حالی که فریادهای خشماگین
می کشیدند و سنگ برای ایشان پرتاب می کردند. "کراوکریک" واقع بر ساحل میسوری قرار گاهی
بود که برای اقامت سانتیها انتخاب شده بود.
زمین آنجا لم یزرع، باران آن کم شکار
اندک و آب آن قلیائی بود و به درد آشامیدن نمی خورد.
دیری نگذشت که تپه های اطاف آن جا تبدیل
به گورستان وسیعی شد. از هزار و
سیصد سانتی تبعیدی در 1863 با
گذراندن نخستین زمستانِِ ِ تبعید، کمتر از هزار نفر باقی ماندند.
در میان دیدار کنندگان از
کراوکریک در آن سال جوانی از طایفه "تتون سیوکس"
بود.
او به پسر عموهای سانتی خود با نظر ترحم نگریست و به سرگذشت دردناک
ایشان گوش فرا داد: آمریکاییان
بدوا زمینهای ایشان را ضبط کرده و سپس خودشان را هم از ولایت رانده
بودند. جوان با خود گفت در واقع
این سفید پوستان به رودخانه ای در حال طغیان می مانند که در مسیر
خود همه چیز را خراب میکنند و می برند.
این ملت در اندک مدت سرزمین گاوهای وحشی
تصاحب خواهد کرد، مگر اینکه ایمان سرخپوستان چندان قوی باشد که آن
را حفظ و حراست کند. نام این
دیدار کننده جوان "تاتانکا
یونکا" یا شسته گاو بود.
نوشته شده در
تاریخ : 22/08/88
نظر
بدهید
|