در
14 ماه می 1924
در شهر تاننوالد که یک شهر در حومه
شهر کونیگسبرگ در پروس شرقی بود، بدنیا آمد.
پدرش یک تبعه لتونی بود و تابعیت
آلمانی نداشت اما زمانی که در سال 1941
لتونی به اشغال آلمان نازی درآمد
بطور اتوماتیک شهروند آلمانی محسوب شد.
برونو در سال 1938
در سازمان جوانان هیتلری عضو شد و
بعنوان ارشد سازمان منصوب شد.
در سن 18
سالگی عضو سازمان
SAشد و به دلیل مهارت در تیراندازی،
سازمان
SAیک تفنگ در اختیار
او قرار داد که با آن در خانه تمرین تیراندازی میکرد.
شوتکایوس از آگوست
1943
تا پایان دسامبر همان سال در مدرسه
تیراندازی شهر ویلنوس (نام
دیگر این شهر ویلنا میباشد)
آموزش دید و سپس به لشگر 68
پیاده نظام ملحق شد و در طول جنگ موفق شد تعداد زیادی از
سربازان دشمن را با شلیک تفنگ دوربین دار از پای در آورد.
او در ژانویه 1945
و پس از بهبودی از جراحات جنگی ترفیع
درجه گرفت و به عنوان مدرس در یک مدرسه تیراندازی به خدمت
مشغول شد.
افتخارات او در
طول جنگ دوم جهانی عبارت است از:
صلیب آهن درجه دو 6
جولای 1944
نشان زخمی های جنگ در
7
سپتامبر 1944
صلیب آهن درجه یک در
16
نوامبر 1944
نشان طلای تک تیراندازان درجه یک
در 21 نوامبر 1944
نشان قهرمان پیاده نظام در
29 نوامبر 1944
نشان نقره زخمی های جنگ در
1
مارس 1945
وی در اتوبیوگرافی خود می نویسد که
پس از اتمام جنگ به نهضت مقاومت لتونی پیوست که به دلیل
استقرار رزمندگان این نهضت در جنگل به نام نهضت مقاومت برادران
جنگل خوانده میشد. اما توسط
روسها دستگیر و به وسیله
KGB (سازمان اطلاعاتی شوروی)
به سختی شکنجه شد.
در پرونده او، از وی به عنوان یک
آواره بی وطن یاد شده است که در زمان جنگ در یک مزرعه به عنوان
کارگر کشاورزی کار میکرده است.
اما روسها پس از مدتی متوجه شدند که
او در ورماخت (ارتش آلمان
نازی) به عنوان یک تک
تیرانداز خدمت میکرده است بنابراین او را به یک اردوگاه کار
اجباری در سیبری فرستادند تا بعنوان یک قهرمان شناخته نشود و
به اصطلاح او را در فراموش خانه سیبری بایگانی کردند.
روسها در حال جمع آوری مدرک برای
محاکمه او بعنوان یک جنایتکار جنگی بودند اما کنراد ادنائر
صدراعظم آلمان غربی توانست پس از مذاکراتی روسها را به تخفیف
مجازات سربازان آلمانی ترغیب کند.
او از مجازات رهائی یافت (احتمالا به دلیل اینکه روسها او را
تبعه لتونی میدانستند از آزادی او به همراه دیگر سربازان
آلمانی در سال 1955 خودداری
نمودند) و در یک کالخوز
(مزرعه اشتراکی)
در تایگای سیبری (تایکا نوعی جنگل انبوه در زیر مدار
قطبی میباشد که دارای آب و هوا و شرایط سخت آب و هوائی میباشد) از سال
1949 تا 1971
بکار پرداخت و سپس اجازه یافت به
شهر ویلنوس برود.
او بصورت
داوطلبانه درخواست نمود که به لتونی نقل مکان نماید و پس از
نقل مکان به این شهر با زنی به نام آنتونینا که 19
سال از او بزرگتر بود ازدواج نمود. آنتونینا کسی بود که قبلا
موجبات ورود او به نهضت مقاومت را فراهم ساخته بود و سابقه
آشنائی آن دو به زمان جنگهای پارتیزانی آن دوران میرسید. آنها صاحب یک فرزند پسر شدند که
نامش ویتایوتاس بود. در سال
1991 و پس از سقوط شوروی
شوتکایوس با تابعیت شوروی (زیرا تمام مردم لتونی به عنوان تبعه شوروی شناخته میشدند) به آلمان مسافرت نمود.
و در سال 1994
موفق شد پاسپورت و تابعیت آلمانی را
دریافت نماید و در سال 1997
به آلمان مهاجرت نمود.
او
کتابی منتشر نمود و در در آن تصویر اسناد ارتش آلمان را که صحت
ادعای او را مبنی بر 209 تیراندازی موفق
(209 تیراندازی
که منجر به کشته شدن دشمن شده بود را تیراندازی موفق دانسته
اند. به عبارت بهتر او
قهرمان بود چون 209 نفر را
با موفقیت کشته بود!) گواهی
میداد، چاپ نمود. دیگر
سربازان و فرماندهان نظامی آلمانی نیز در خاطرات خود به این
مسئله اعتراف نموده اند که صحت ادعای شوتکایوس را اثبات میکند.
همچنین کتاب آمار کشته شدگان بدست
او در کتاب تک تیراندازان که توسط ارتش آلمان منتشر شد ذکر
گردیده و شوتکایوس نیز در کتاب خود از این کتاب اسنادی را چاپ
نموده است.
وی پس از انتشار
این کتاب، آن را به افسران و سربازان لتونی که پس از جنگ در
جستجوی تاریخ سازی برای کشور تازه استقلال یافته بودند، تقدیم
نمود. کتاب خاطرات او نکات
جالبی دارد که حاوی اطلاعات پر ارزشی درباره چگونگی دشواری
های زندگی یک مبارز و پارتیزان و همچنین رفتار بسیار خشن و بی
رحمانه ارتش شوروی در مناطق تحت اشغال میباشد.
او در
صفحه 75
کتاب خاطراتش که منتشر شده است
می نویسد:
اگر شما قانونمند
و عادی زندگی کنید 80 سال
عمر خواهید نمود اما اگر پارتیزان شوید خواهید مرد و آنها
(روسها)
پدر و مادر شما را شکنجه خواهند کرد
و سپس به سیبری خواهند فرستاد.
ما نتوانستیم موفقیتی بدست آوریم
زیرا برتری ارتش شوروی ما را به سختی درهم فشرد.
ما دائما در محدوده ای کم (از لحاظ جغرافیائی)
فشرده تر می شدیم و هیچ مکانی برای
عقب نشینی نداشتیم. نه
تدارکات و نه آذوقه (داشتیم) هیچ چیز نداشتیم.
ارتش شوروی در حجمی انبوه جنگل را
جستجو میکرد. ما همیشه
گرسنه بودیم. زخمی ها درمان
نمی شدند. مردمی که از ما
حمایت میکردند دستگیر میشدند.
همگی (آنان)
شکنجه و تبعید میشدند.
دیر یا زود تمامی نهضت مقاومت توسط
شوروی سرکوب و به خون کشیده میشد.
تمام ما بسوی مرگ میرفتیم.
آنها جنازه ما را (اعضای نهضت مقاومت را)
با بی رحمی تمام در بازار روز مورد
بی حرمتی قرار داده و به نمایش میگذاشتند.
هواپیما های شناسائی بر فراز جنگل
پرواز میکردند و دائما عکس برداری میکردند.
جاسوسان به شبکه ما نفوذ میکردند. ما نه شب امنیت داشتیم و
نه روز (هر زمان در معرض
حمله دشمن قرار داشتیم).
دائما در حال تغییر مکان بودیم و این کار تکرار میشد و تکرار
میشد. ما مانند موشها در
لجن و کثافت تونل حفر میکردیم.
راه دیگری وجود نداشت.
ما باید زنده میماندیم تا بتوانیم
از خودمان بپرسیم: (براستی) ما چطور زندگی میکنیم،
چطور میجنگیم، چطور میمیریم.
(کلمات داخل پرانتز توسط نویسنده
نوشته شده است تا مطلب بهتر دانسته شود)